سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

گريه ات رو بخورم !

وقتي لب هات رو كج ميكني ، خوردني ميشي ، ماماني نميدونه بايد ساكتت كنه يا اينكه همونجا بخورتت كه تموم شي . خوب نه!نه ! سلناي من گناه داره ! فقط بزار اول ماماني يكم نيگا كنم  و كلي ذوقت كنم ، حالا به آروم كردن هم ميرسيم ! آقوم آقوم نكنه ديگه ! اومدم ماهي! اومدم! ...
7 دی 1391

لپت رو بيار بوس كنم

    دختر گلم وقتي خوابه ، انگاري كه 100 تا فرشته اومدن دوره اش كردن و واسش لالايي ميخونن. ناز و خسته و راحت ميخوابه. وقتيم كه  چشماي تيله ايت رو باز ميكني ، هزار ستاره توش برق ميزنن . كه از آسمان زيباترين شبهاي پر ستاره هم خوشگل ترن. بيرون بارون مي باره و  دختر گلم تو تختش زير پتوي نرمش آروم خوابيده... يواش ساعت ديواري .... بيدار نشه قناريم ....       ...
7 دی 1391

واي از دست اين ماهك :)

  ديروز كلي با بابايي و ماماني خنديدي . البته چون كمي  قلقلكي هم هستي ،وقتي  شكمت رو تو بازي كمي تكون داديم واسه اولين بار با صداي بلند خنديدي. البته هنرهاي دختريم زيادتر شده حالا وقتي پتوش ته تشك بازي اش جمع ميشه اونقدر پاهاش رو تكون ميده كه بتونه صداي آويزهاي تشك رو دربياره. (از همه بيشتر هم نيلو رو دوست داري و  از لبخندش كلي ذوق ميكني) اما... اما ... ديروز بردمت مركز بهداشت ، وزنت بود 5900 خيلي تپلي نشده بودي. و خانم ماما گفت واي به دخترت پستونك نده بخوره. حالا خبر نداره كافيه يك ثانيه سلنا خانم رو رها كني كه دو تا انگشتش رو بكنه تو دهنش، كه البته ممكنه گاهي اوقات تا ته حلقش هم بره كه اولش عق ميزنه و بعدش غ...
4 دی 1391

90 روزگيت مبارك

دختر قشنگم دوستت دارم هزارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا هميشه سالم و سلامت باشي الان كه دارم واست مينويسم ، به عادت جديدت دستت رو گذاشتي رو صورتت و لالا كردي قربون دختر قشنگ برم ...
4 دی 1391

دست كوچولو؛ پا كوچولو :)

واي ببين دستام چيقدر كوچولون، البته وقتي تو دست مامان و بابايي هستن ديگه غمي نيست و كلي قدرت دارم دست تو دست مامان سما   دست تو دست بابايي   و حالا باهمه با هم هوراااااااااااااااااااااااااا   ...
4 دی 1391

اين اولين شب يلداي من بود:)

دخترم اولين شب بلند زندگي اش رو تجربه كرد. يلداي دخترم با لباس هندونه پوشيدن شروع شد  و تا ساعت حدود 2.30 بامداد بيدار موندن و شيطوني كردن به پايان رسيد. (البته شام هم دخترم رو برديم خونه عموش مهموني و كلي واسه پسر عمو سيناش خنديد كه باعث شد اون هم كلي ذوق كنه ) اين هم اولين فالي كه واسه دختريم گرفتم ، دارم اميد عاطفتي از جناب دوست _____ كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست‏ دانم كه بگذرد ز سر جرم من كه او _____ گرچه پريوشست وليكن فرشته خوست‏ چندان گريستيم كه هركس كه بر گذشت _____ در اشك ما چو ديد روان گفت كاين چه جوست‏ هي چست آن دهان و نبينم ازو نشان _____ مويست آن ميان و ندانم كه آن چه موست‏ دارم عجب ز نقش خي...
4 دی 1391