واي از دست اين ماهك :)
ديروز كلي با بابايي و ماماني خنديدي .
البته چون كمي قلقلكي هم هستي ،وقتي شكمت رو تو بازي كمي تكون داديم واسه اولين بار با صداي بلند خنديدي.
البته هنرهاي دختريم زيادتر شده حالا وقتي پتوش ته تشك بازي اش جمع ميشه اونقدر پاهاش رو تكون ميده كه بتونه صداي آويزهاي تشك رو دربياره. (از همه بيشتر هم نيلو رو دوست داري و از لبخندش كلي ذوق ميكني)
اما... اما ...
ديروز بردمت مركز بهداشت ، وزنت بود 5900 خيلي تپلي نشده بودي. و خانم ماما گفت واي به دخترت پستونك نده بخوره.
حالا خبر نداره كافيه يك ثانيه سلنا خانم رو رها كني كه دو تا انگشتش رو بكنه تو دهنش، كه البته ممكنه گاهي اوقات تا ته حلقش هم بره كه اولش عق ميزنه و بعدش غرغر و گريه 
بعد هم من بيام بگم : سلنا كاره بد و انگشتم رو كلي واسش تكون بدم
و شايدم ، و بابايي گاهي وقت سربرسه و دستت رو بزاره تو شلوارت كه كلي معترض ميشي 
اين چيه يعني خوشمزه هست؟

بزار يك امتحاني بكنم !

بابا من كه جيك جيك ميكنم برات ، دلت مياد ؟؟؟
خودمو ملوس ميكنم برات دلت مياد؟




واي از دست اين ماهك :)
