سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

زمستون هوا سرده دمش گرم :))

فصل دوم  زندگي  سلنا جوني ما شروع شده . پاييز  برگ ريز بار و بنديلش رو بست و رفت ،جاش ننه سرما رسيده با درخت هاي لخت و خيابون هاي خيس از بارون و برف . (ماماني كه عاشق زمستون و سرما و برفم ) منم  واسه خواب رفتن ماه ماماني ،  شعر زمستون رو  جايگزين _پاييز امد - كردم . البته اولي كودكانه هست : بازم زمستون اومده خونمون تو فصل تازه داریم یک مهمون هر فصلی از سال یک شکل و رنگه کار خداست هر کدوم یک جور قشنگه سرما می اد تو کوچه ها ابر ها تو آسمون ما باز برف و بارون بازم زمستون اما توی دلهای ما زنگین کمون شادی ها تو سوز و سرما گرمه دل ما اینجا , اونجا , هرجا تو قلب بچه ها رنگین کمونه...
2 دی 1391

داستان كوچولو:)

 يك روز سلنا چشمام رو كه باز كرد ديد واي يكي كنارش واستاده. با خودش فكر كرد، من اينو كجا ديدم  بعد كمي فكر كردن گفت: آها يادم اومد اين دوستم سفيد برفي هست كه تو كمد لباسم زندگي ميكنه ، گاهي وقتا هم من ومامان ميريم بهش سر ميزنيم و بعدش با هم ميريم بيرون گردش و ددر. وقتي كه دوستش رو شناخت سلنا به دوستش گفت: واي سلام چطوري خوبي؟ تو كجا اينجا كجا چقدر از ديدنت خوشحالم بزن قدش    سلنا رو كرد به مامان سماش و گفت:    ماماني معرفي ميكنم ، ايشون همون  دوستم هست كه تو كمدم زندگي ميكنه حالا  از كمد اومده       بيرون تا با هم بازي كنيم اجازه هست ؟  مامان...
25 آذر 1391

مامان برات ميخونه

يك كارتون بامزه حدود 15 سال پيش از شبكه دو پخش ميشد ، خاله قورباغه و بچه و جون اسمش بود فكر كنم. چه اهنگي ميخوند خيلي قشنگ بود منم واشه دختريم ميخونم خوب نازتو برم بوس   بچـــــــــــــه جوووووون! کی بود کی بود کی بود منو صدا کرد/ از بین صدتا قصه اسم منو پیدا کرد/از بین صدتا قصه اسم منو پیدا کرد خب بچه جون من هستم درازه پا و دستم/ کله گنده دارم چشم قلمبه دارم تا که میام بازی کنم جست بزنم شادی کنم/ خــــــــب بهم میگن: / شما چقدر شیطونی نمیشه آروم بمونی؟ خب منم دیگه همش قهرم دیگه همش خب/ اما قهر که فایده نداره صدتا گل و ستاره/آتیش پاره پاره/ بازی بی هیاهو/ اینکه کاری نداره/ اینکه کاری نداره خ...
20 آذر 1391

دلم به تاپ تاپ افتاد

  صداي جيغ هاي سلنا جون ماماني اين روزها تا خونه روبرو هم ميره. خانم كوچولو كم كم داره شيطنتش گل ميكنه و البته با خنده هاي هميشگي اش  خونه مون رو كرده عين بهشت. البته يك صداي ديگه هم هست كه هرجاي خونه كه باشي قابل شنيدن هست، اونقدر خوشمزه دست ميخوره كه ميخام بگم ماماني يك كوچولو بده منم بخورم دست صدادارت آخه چقدر آبدار و خوشمزه است آخه به قول كلاه قرمزي خوشمزه و شيرين و آبدار و تازه ديگه طاقت نداره دستم درازه آخ دهنم آب افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد ...
19 آذر 1391

صبح بخير سلنااااااااااااا

صبح ها كه دختر گلم از خواب پا ميشه ، ماماني ميگم: صبح بخير سلنا ، سلااااااااااااام صبح شده خورشيد دراومده سلنا بيدار شوووووووووووو بعدش هم اين شعري كه وقتي مي رفتم كودكستان ياد گرفتم رو واست مي خونم صبح كه از خواب پا ميشم اول آفتاب پا ميشم يه كمي ورزش ميكنم تو باغچه نرمش ميكنم صدا ميزنم مامان جون چايي رو بريز تو فنجون وقتي چايي رو نوشيدم مامانو بابارو بوسيدم ميرم به كودكستان خوشحال و شاد و خندان ...
16 آذر 1391

سلنا و پرتاب سه امتيازي

    گفتيم دختر جون اين پستونك رو كه دو ماهه داري باهاش روزگار ميگذروني رو بزار كنار، ماماني يك پستونك خوشگل صورتي بهت بده. ولي نازو خانم همش داره باهاش بازي ميكنه و به قول ماماني پورتش ميكنه و بعدش به من ميخنده شيطون كيجو   سلنا پستونكش رو حالا اينجا تو دهنش مزه مزه ميكنه ، دقيق نشونه مي گيره     پرتاب سه امتيازي من حالام كه مي خنده   ...
15 آذر 1391