سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

مرسي ماماني جونم :)

ماماني هر روز چند ساعتي من رو مي بره تو اتاق خودم كه آفتابگير و پر نور هست تا كلي ويتامين دي جذب پوستم بشه و بهم خوش بگذره . اما من تا حالا كه به اين سن رسيدم به همه فهمونم كه از دو تا ژيز خيلي بدم مياد، اول اينكه كلاه بزارن سرم و بياد پايين تا لبه ابروهام دوم هم اينكه مثل دخترخاله ونوسي آفتاب بخوره به صورتم مخصوصا چشمهام . اينجوري هاست ديگه البته آقاي دكي گفته بهتر هست هفته اي چند بار بره بيرون و تابش مستقيم آفتاب رو هم تجربه كنه ، اما مگه با اين آلودگي و سرما ميشه آخه ! اما قول ميدم كه حتما دختري رو روز هم بيرون ببرم ...
5 بهمن 1391

گردش چشماتو قربون

دختر جونم ديگه داره حسابي از آهنگ آويز تختش لذت ميبره. ديشب ماماني كه بردمش تو تختش تا كمي حال و هواش عوض بشه و دل درد يادش بره ، موزيكال تختم روشن كرده بودم. ديدم واي دخملي چه با دقت به اين عروسك هاي رنگي كه م يچرخن نيگا ميكنه . كلي دقت ميكردي و با ذوق حركتشون رو دنبال ميكردي. اما ... آره ديگه اما هم داره ، به عادت اين چند وقت كه اگه دو دقيقه تنهات بزارم و يا صدام رو نشنوي كلي جيغ ميزني و غرغر كه : مامان بيا ، مامان بيا تا يك لحظه رفتم بيرون اتاق و فهميدي نيستم ، صداي اعتراضت بلند شد و من زودي اومدم . اما خوب بالاخره دختري ام كلي با دوست جوناش بازي كرد . ...
5 بهمن 1391

خدا شكرت به خاطر داشتن اين گيلاس مهربون :)

سالها پیش زن و مردی در شب ازدواج خود قرار میگذارند فردای عروسی هرکس در خانه را زد آنها در را باز نکنند ابتدا پدر ومادر مرد در زدند انها طبق توافقی که کردند در را باز نکردند بعد از آنها پدر و مادرزن در زدند آن دو به هم نگاه کردند و زن در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت نمی تواند آنها را پشت در نگهدارد مرد حرفی نزد و در را باز کرد چند سال بعد آنها صاحب چهار پسر بودند تا اینکه پنجمین فرزند شان یک دختر بود مرد جشن بزرگی گرفت و قربانی های زیادی بین فقرا پخش کرد مردم علت را پرسیدند او گفت:   او کسی است که مرا پشت در نمی گذارد ...
5 بهمن 1391

واكسن چهار ماهگي من:(

دخترم رو ديروز برديم واسه واكسن، قبلش كلي بازي و شادي كه ميخوام برم ددر. ولي خبر نداشت كه ... قد و وزن و دور سر خوب بود، طبق معول وقتي دكتر داشت گلوش رو چك ميكرد، عق اش رو زد . بعدش هم قطره و واكسن و گريه ، كه ماماني اوف شدم .... شب هم كمي تب داشت و بي حوصله بود نازش رو برم :)   اينم برنامه واكسن و شب بيداري مامان و بابا ... ان شاءالله هميشه سالم و سلامت و شاد باشي ...
3 بهمن 1391

سلنا اول صبحي سرحرفش باز شده :)

  دخترم صبح زود پا شده ، حدود ساعت 6.15 دقيقه كلي خوشحال و با چمشاي كاملا باز. اول كلي واسه من خنديدي وقتي داشتي مي مي ميخوردي ، بعدش هم كه با باباحسين كلي بازي كردي و نميدونم چرا يهو انگار دخترم كلي بزرگ شده بود ، شروع كرد با مامان حرف زدن، تو بازي  قهقه زد (حدود دو هفته اي ميشه ياد گرفتي ) اونقدر آقوم آقوم و نميدونم آگي آگي گفت كه حدود ساعت 8 دوباره از خستگي خوابش برد. جالبه كه به پهلو هم خوابيده بود نازخاتون. (كي دخترم مو دار بشه صداش كنم ، گيس گلابتون آخه ) ...
27 دی 1391

اولين ملاقات :)

   واي كه چقدر ديروز خوش گذشت ،سلنا جونم يادته كه ! ديدم حسابي سرحال و كيفوري نشوندمت رو مبل ، كلي بازي كردي و البته اولش كمي با تعجب منو نيگا كردي . بعدشم كه دراز كشيدي همونجا رو مبل و كلي هم با اون پوزيشين شي طوني كردي و قهقه زدي كه من ازت فيلم گرفتم. از وقتي خانم خانما تشريف آوردين باطري دوربين زود زود تموم ميشه واسه همين با موبايلم فيلم گرفتم كه سند بازيت هم موجود باشه ، بعدا ارائه كنم. راستي ديشب خانم رحماني اومده بود خونمون داشتن با بابايي صحيت ميكردن و شما هم بغل ماماني بودي، اولين بار كه ديديش شروع كردي به گريه كه بنده خدا گفت واي غريبي ميكنه ؟ من گفتم نه سلنا سلام كن و ختم بخير شد. گرم صحبت بودن كه ديدم ...
25 دی 1391

اگه من مامانم :)

  رفتم پيش دكترت ميگم اين دختر ما گاهي دستاش طوري ميره تو دهنش كه به عق زدن ميافته . پستونك بخوره بهتره يا دست ؟  نظر دكتر پستونك بود. حالا ماماني چيكار ميكنم، تا ميبينم دستت بهت مزه كرده پستونكت رو كمي عرق نعنا ميزنم، ميشه پستونك طعم دار، بدش ميخوري و از فكر اون يكي در ميايي، البته يك كار ديگه اي هم ميكنم، چون ميخواي بخوابي اگه دستت تو دهنت باشه و يا ميبري سمت چشمات كه حواست رو پرت ميكنه ، پتو ، عروسك يك چيز نرم و خوب ميدم، محكم و سفت نگه اش ميداري تا خوابت ببره آره ديگه دخترماماني ، اگه من مامانم .......ميدونم چجوري اين فكرا رو از سر سلنا دربيارم   ...
25 دی 1391

دلم برات تنگ ميشه!

دخترم ديروز  111 روزه شدي. زمان يك جورايي گذشت هم زود و هم دير ، دير واسه لحظه هاي سخت و زود واسه اينكه انگار تند تند داره اين شش ماه تموم ميشه و من بايد روزي 8 ساعت تنها بزارمت كه اين هم خيلي والسم سخته . امروز واسه اولين بار حدود 45 دقيقه دختر بابايي شديو مامان رفتم بيرون، اما اصلا دل تو دلم نبود و زودي برگشتم. غروبي رفتيم بيرون و واست يك كيك كوچولو گرفتيم و سه نفري يك جشن كوچولو هم راه انداختيم. كلي هم موقع عكس گرفتن بهمون خوش گذشت. دوربين رو گذاشتيم در حالت تشخيص لبخند و چند دقيقه اي واسمون سوژه شد. حالا ماماني واست يك خاطره جالب تعريف كنه . وقتي بابايي رفته بود كه پول كيك رو حساب كنه ما رفتيم طبقه دوم شي...
24 دی 1391