سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

دلم به تاپ تاپ افتاد

  صداي جيغ هاي سلنا جون ماماني اين روزها تا خونه روبرو هم ميره. خانم كوچولو كم كم داره شيطنتش گل ميكنه و البته با خنده هاي هميشگي اش  خونه مون رو كرده عين بهشت. البته يك صداي ديگه هم هست كه هرجاي خونه كه باشي قابل شنيدن هست، اونقدر خوشمزه دست ميخوره كه ميخام بگم ماماني يك كوچولو بده منم بخورم دست صدادارت آخه چقدر آبدار و خوشمزه است آخه به قول كلاه قرمزي خوشمزه و شيرين و آبدار و تازه ديگه طاقت نداره دستم درازه آخ دهنم آب افتاد دلم به تاپ تاپ افتاد ...
19 آذر 1391

صبح بخير سلنااااااااااااا

صبح ها كه دختر گلم از خواب پا ميشه ، ماماني ميگم: صبح بخير سلنا ، سلااااااااااااام صبح شده خورشيد دراومده سلنا بيدار شوووووووووووو بعدش هم اين شعري كه وقتي مي رفتم كودكستان ياد گرفتم رو واست مي خونم صبح كه از خواب پا ميشم اول آفتاب پا ميشم يه كمي ورزش ميكنم تو باغچه نرمش ميكنم صدا ميزنم مامان جون چايي رو بريز تو فنجون وقتي چايي رو نوشيدم مامانو بابارو بوسيدم ميرم به كودكستان خوشحال و شاد و خندان ...
16 آذر 1391

من كه مي گم ببخشيد:(

دو روز هست كه  تهران به دليل آلودگي زياد هوا تعطيل شده. البته طبق معمول بابا حسيني تعطيل نيست و ميره سر كار و ما هم خونه مونديم. نه تنها شمال نرفتيم كه هواي خوب اونجا رو استفاده كنيم  بلكه تو اين دود و دم  مونديم و انگار نه انگار اما دختر گلم من از شما عذر خواهي مي كنم كه مجبوري توي اين هواي بد نفس بكشي. قربون اون نفس هاي كوچولو ريز ريزت بره ماماني ...
15 آذر 1391

بدون عنوان

 ديروز يك خبر خوش به ماماني دادن. كه تا حدودي خيال ماماني برا سه ماه بعد راحت شد. آره عزيز دل ماماني بخند قشنگم   ديگه زبونت رو در نيار كه شيطون   عيبي نداره خوب عسل كيجو زيادي ذوق كرده ...
12 آذر 1391

پنگوئن

دختر گلم سلنا، دوست خوبم سلنا ... ديروز يك خواب خيلي ناز ديدم. رفته بودم يك جايي مثل استخر يا سرزمين آبي همچين جايي. همه بودن ، خانم اي كه شما باشين تو بغلم بودي داشتيم قدم مي زديم، يهو گفتم واي سلنا پنگوئن رو ببين. بي مقدمه گقتي : پنگوئن. از ذوق نمي دوني چه حالي شدم. گفتم: بگو سمانه با يك صداي نازي گفتي : سمانه  اما افسوس از بس تو خواب خوشحال بودم كه اسمم رو گفتي از خواب بيدار شدم. اما خيلي لذت بخش بود . عاليييييييييييييييي   ...
9 آذر 1391

لالايي مامان و بابا

ماماني موقع خوابيدن واست لالايي مي خونه تا بخوابي. سلنا لالالا ...لالا ماه لالالا...لالا ستاره لالالا...لالا خورشيد، كوه، جنگل، درخت، برگ، جوجه ، مرغ، خروس، بركه، سبزه، گل، .... ماه مني تو ..لالالا ستاره مني تو...لالالا سلنا مي خوابه لالالا كوه مي خوابه لالالا سلنا مي خنده ....لالالا گنجشك مي خوابه لالالا... ماه و ستاره لالالا دريا وماهي لالالا كوه و سبزه لالالا ....... حالا فقط يكبار بابا حسينت خواست كه واست لالايي بخونه يوزپلنگ، زرافه، كوسه، شير، پلنگ، گرگ، دايناسور ، و هرچي حيوون وحشتاك و ترسناك بود اسم برد. بگو بابايي لطفا شما ديگه لالايي نگو خواب گودزيلا مي بينم يهو ...
7 آذر 1391

بدون عنوان

زندگي ام شمارش روزهايي هست كه ميگذرند  ، يك ، دو ، سه ، چهار و پنج. دوست دارم در ميانه اين شمارش اونچه كه انتظارش رو ميكشم  انجام بدهي تا لبخندي بر لبانم بياد و فردا دوباره برايم يك شود. واي به روزي كه مجبور باشم عدد شش را به زبان بيارم. همان پنج روز براي انتظار كشيدن به اندازه كافي طولاني هست. (خودت خوب مي دوني انتظار واسه چي جينگول خانم ) ...
7 آذر 1391

:) عكس منو نيگا :)

با مامان و بابا رفته بوديم دريا. اما به خاطر اينكه باد مي زد و من خواب بودم ، تو ماشين موندم تا ماماني و بابايي كمي قدم بزنن. هوا هم كه عالي و تمييز بود كلي بهم خوش گذشت. (اينجا تربچه خانم 34 روزه هست )   عكس و ببين چه خوشگل دست به كمر خوابيدم   ...
6 آذر 1391