دلم برات تنگ ميشه!
دخترم ديروز 111 روزه شدي. زمان يك جورايي گذشت هم زود و هم دير ، دير واسه لحظه هاي سخت و زود واسه اينكه انگار تند تند داره اين شش ماه تموم ميشه و من بايد روزي 8 ساعت تنها بزارمت كه اين هم خيلي والسم سخته . امروز واسه اولين بار حدود 45 دقيقه دختر بابايي شديو مامان رفتم بيرون، اما اصلا دل تو دلم نبود و زودي برگشتم.
غروبي رفتيم بيرون و واست يك كيك كوچولو گرفتيم و سه نفري يك جشن كوچولو هم راه انداختيم. كلي هم موقع عكس گرفتن بهمون خوش گذشت. دوربين رو گذاشتيم در حالت تشخيص لبخند و چند دقيقه اي واسمون سوژه شد.

حالا ماماني واست يك خاطره جالب تعريف كنه . وقتي بابايي رفته بود كه پول كيك رو حساب كنه ما رفتيم طبقه دوم شيريني فروشي كه شمع بخريم. يك آقايي شما رو ديد (اون لباس آبي فيروزه ايت تنت بود گندمك) وقتي شما نيگاش كردي گفت : پسر جون چرا اخم كردي و ناراحتي؟
ماماني هم جوابش رو دادم كه : آخه به دخترم برخورده بهش گفتين پسري 
ديگه بعد مراسم كيك خوران كه شما فقط شاهد ماجرا بودي. خوابت برد و كمي بعد بابايي گذاشتت تو تخت
، وقتي كه خواب بودي داشتم عكس هات رو نگاه ميكردم ، يكدفعه گفتم :
واي دلم واسه دختريم تنگ شد. وقتي گل دختري بغ بغو ميكنه خونه پر صدات ميشه و قتي خوابي انگار هيشكي نيست.
راستي وقتي با عمه رفتيم تريا خوب به قول ويدا لوس بازي درآوردي و دلبري كرديا، ناز تو بخورم ماماني



دلم برات تنگ ميشه!
