سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

لفظ قلم :)

بابایی واسه سلنا دو تا ماهی گلی خریده، سلنا هلنا: مامانی بیا بهش شیر بدیم بخوره ؛  مامانی : نهههههههههههههههههه سلنا هلنا: مامانی بهش پشمک بدیم  مامانی : نههههههههههههههههههههههههه .............................................. دختر گلم ، مواظب باش نیوفتی ، دختر گلم کثیف کاری نکن غذا میخوری ؛ دختر گلم نترسی از پله ها بالا میری  اینها جملات یک مامان مهربان به اسم سلنا به مامان سماش هست  ............................................... یادت هست به من گفتی بی تربیت ؟؟؟یادته ؟؟ متاسفانه هم من یادم هست ، هم این جوجو خانوم  ...
10 اسفند 1393

زبون شیرین :)

رفتیم تو پاساژ این الینا ( جدیدا میگه به من بگین الینا ، مامانی باشه سلینا )، همش بدویی بدویی کرد و کلی شیطونی کرد ، رفتیم من و باباش قایم شدیم میگرده دنبال ما میگه : مامان و بابایی من کجایین؟؟ خیلی خونسرد و با آرامش  ................................... رفتیم خونه آدرینا ، مامان بارمان میگه : بیایین با هم صحبت کنیم مامان بارمان میگه فکر میکردم بگه بیا "حرف "بزنیم  ............................................ ...
9 اسفند 1393

بزار بیام پیشت بشینم :)

توی گشت جزیره ، سلن با دوستش کلی صحبت کرد و.اسشوش شعر خوند و در حالت ایستاده کلی حرف زد  راجع به عروسکش سارا که پیش سیمین هست ، راجع به دوستاش و یکدفعه گفت : بزار بیام پیشت رو پات بشینم با هم حرف بزنیم  من  دوستش  همه  ...
3 اسفند 1393

مامان من دختر خوبی ام ؟؟؟؟

بابا: بریم فردا صبحونه واستون املت درست کنم ... ماه پری من : بگو ایشالا...مامان یادم داده............. ........................................ بابا داری غذا میخوری بگو بسم الله ، با هر لقمه البته ایشون یک بار میگن ............................................................. مامان بیا کارت دارم ، من میرم تو اتاق ... نه من مامان سینا رو میگم ( داره با سینا تو اتاقش بازی میکنه ) ...........................................................   ...
3 اسفند 1393

سفرنامه عشق در قشم :)

یک مسافرت سه نفره و سه روزه رفتیم قشم.... به سلن نگفتیم که با هواپیما میریم اونم جوجه جوجه تو صندلی اش نشست  و با خوندن کتاب می می نی و کشیدن نقاشی و بازی با قورباغه ای که مامان ساخت بود و غذا خوردن سرش گرم شد.... وقتی رسیدیم تو تاکسی که ما رو میبرد هتل ، کلی تو بغل خانم راننده نشست و باهاش حرف زد و خوش زبونی کرد.... واسه سلن جون تاپ و شلوارک خریدیم و کلی واسش جالب بود که چرا شلوارش میره بالا و کوتاهه... اونجا هم توی گشت جزیره یک دوست پیدا کرد و تا آخرین لحظه تحویل بار تو تهران هم با هم بودن ( ناگفته نماند دوستش بجای دو سال بیست و دوسال داشت ) سفر خوبی بود و تو هتل و بقیه جاها به سلن و ما خیلی خوش گذشت....   ...
3 اسفند 1393

بدون عنوان

این جوجو دست از سر هیچی و میچی ور نمیداره !!!!! ............................ وقتی با باباش دعواش میشه میگه : دختر بد!!! بابایی میگه من پسرم اونم میگه : پسرِ دختر بد!!! ............................... چند وقتی هست رو تخت خودش میخوابه !!!! با حرکات آکروباتیک باید بگردی سرو ته اش رو البته پیدا کنی ..................................     ...
27 بهمن 1393