سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

يك تكه از قلبم بيرون از بدنم زندگي ميكند!

مادر بودن زيباست هست و سخت ! مادر بودن دلنشين هست ولي اما دارد! مادر كه باشي روز قبل از تنها گذاشتن كودكت غصه ميخوري، غذا نميخوري،نميخوابي، اشك ميريزي و شب تا صبح نميخوابي! مادر كه باشي لحظه ها را به ساعت و ثانيه تقسيم ميكني و دانه دانه دور مي اندازي! مادر كه باشي زير باران بهاري ميدوي! زيبايي باران را نميفهمي ديگر! ميترسي، كه كاش كاش زودتر برسي! مادر كه باشي هزار فكر بد يكجا ميآيد و روح و روانت را آلوده مي كند! مادر كه باشي!!! هر چقدر هم كه بنويسم تا خودت مادر نباشي نميفهمي چه ميگويم ؟ مادر بايد باشي تا جمله نگفته ، غصه ات بگيرد ، دلت بلرز و اشك در چشمانت حلقه بزند! مادر باشي جمله هاي بريده و ناتمام...
17 فروردين 1392

گردش زمستاني !!!!

افتاب درخشان تو آسمون و سلنا در بغل واي كه چه كيفي ميده ! واقعا خوش ميگذره ، مخصوصا وقتي از اون لبخنداي باقلوايي ميزنه ! هر چقدر هم كه رژيم بگيرم باز اين لبخندهاي اشتها آور تو جايي واسه وزن كم كردن نميزاره! گل زردم كه زدي به گوشه صورتت ، ديگه واويلا!!!!         راستي به نظر ميياد نرمك نرمك ،آسته آسته داري ميري ها آهاي خانم كجا كجا بدوبيا بغل مامان يك ماچ آبدار بده ناز كيجو ...
13 اسفند 1391

من عاشق آيينه م :)

ديروز با بابايي و ماماني رفتيم يك جاي خيلي خوب. هم خريد بود و هم بازي كلي خوش گذشت. كجا رفتيم؟ رفتيم واسه سرويس هاي بهداشتي آيينه و اين چيزها بخريم. واي كه چه مغازه خوبي بود كلي توش آيينه بود، اولش كه با ماماني قشنگم از در وارد شديم آقاي پيري كه صاحب مغازه بود منو نيگا كرد و واسم صلوات فرستاد و گقت بفرماييد خوش اومديد. بعدش رفتيم . شروع كرديم به چرخيدن، كلي آيينه و نور و لامپ روشن بود . منم هي خودم رو ميديدم و باصداي بلند ميخنديدم ، همه مشتري ها منو نگاه ميكردن و نازم ميكردن و از خنده هاي من ميخنديدن. اخه نبودين ببينين كه چجوري ذوق ميكردم. بابايي حسين و ماماني فهميدن كه من واقعا عاشق آيينه ام ، اونها هر روز چند دقيقه اي جلوي...
11 اسفند 1391