سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

من میشینم !

مامانی تعریف کرده بود که یک پهلو میشینم ! دام دارا دام دام ! حالا کامل و خوب مثل یک پرنسس میشینم و اینور و اونورم رو نیگا میکنم !مامانی هم تند تند ازم عکس میگیره ! آره دیگه دقیقا روز 23.01.1392 اینجانب سلنا گلی مامانی،جوجو بابایی نشستم ! حالا وقتی مامانی و بابایی یک کاری میکنن من میرم و یواشکی سرک میکشم و خوشگل خوشگل کنارشون میشینم ! نخودی مامان یک بوس بده   ...
17 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

دختری و بابایی مشترکا واسه مامانی یک رینگ خوشگل خریدن . دست دختری جونم درد نکنه ! این رینگ حالا منو و بابایی و دختر گلم رو به هم پیوند میزنه ! یک اتصال سه جانبه !  
17 ارديبهشت 1392

ماهک کتاب رو پاره کردی؟

واسه ماهک خانم کتاب خوندم چقدر هم خوشش اومد.  لی لی لجبازه از مجموعه فسقلی ها كه ماماني از نماشگاه كتاب در ارديبهشت ماه 1380 خريده بودم  ... اما خانم خانما کتابی که مامانی حدود 12 سال قبل خریده و نگه داشته بود رو پاره کرد کلی هم ذوقش رو کرد... ماهو ، پاره کردن کتاب ... کار بد...... اینم داستان اولین کتابی که سلنا به باد داد.... مامان کتابدار و دختر.... ...
17 ارديبهشت 1392

ابری که بارون داره سلنا يك دندون داره

      جينگ و جينگ صدا مياد ، از تو دهن اين دختري صداي جوونه اي با ناز مياد امروز از سركار كه رفتم دنبال ماه خانم، سيمين جونش گفت  كه وقتي با ليوان به نخودي من آب داده يك صداي تق تق شنيده ... ماماني زودي اومدم خونه ، چك كردم و ديدم بعلهههههههه  ابری که بارون داره         سلنا يك  دندون داره     دندون ناز و تازه          سلنا بهش می نازه     اين شعرم دختري مخصوصا واسه بابابزرگش  ميخونه : سلام سلام صدتا سلام هزاروسیصد تاسلام من...
17 ارديبهشت 1392

سین دخت لوس سما:)

دختری جدیدا خیلی لوس شده . دارم تو آشپخونه کار میکنم ؛ سین دختی هم مشغول بازی و شادی هست اما ...اما یهو منو میبنه . زودی لب و لوچه اش رو کج میکنه و ناز میکنه و گریه که منو بغل منو بغل ... راستی مامانی یک شعر دندون هم واست گفته پست بعدی میزارم
15 ارديبهشت 1392

روز مامانی و مادرجون و عزیز مبارک

دخترم فعلا حرف نمیزنه ولی صبح که می خواست بره پیش خال جونش بیدار شد ، مامانی رو نیگا کرد و یک لبخند خوشمزه و بزرگ و آبدار تحویلم داد این از هزار تا مامانی جون روزت مبارک بهتر بود ... ...
11 ارديبهشت 1392

دلبر دلبرم:)

دیروز با مامانی و بابایی رفتیم دکتر، همه از دست این دخترک ما ذوق زده شده بودند.   تو مطب دونه دونه تمام بیمارا رو نیگاه کرد؛ بعدش یک لبخند خوشگل و عسلی هم تحویلشون داد. دیگه بعدش پشت چراغ قرمز هم اول نظر یک دختر کوچولو رو جلب کرد و بعدش از اونجا که تمام سرنشینان ماشین خانم بودن همه تو این 70 ثانیه کلی باهاش از پشت شیشه بازی کردن و خوش گذروندن . و اما شب ... خانم ساعت 4.30 بامداد پا شده و تو تخت نشسته و میخندهو بازی مینکه!!! هرچی مامانی میگم سلنا جان بخواب... انگار نه انگار حدود 45دقیقه ای بازی کردی و بعدش دوباره لالا... چه بچه شیطونی دارم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ماه گلی بدو بوس بده مامانی مریضه سرم...
10 ارديبهشت 1392