سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

اينم آخرين ماهگرد:))

    با بابايي رفتيم سلدوش يك كيك خوشگل و خوشمزه براي آخرين ماهگرد ماه كوچولو قبل از يك سالگي ، يعني آغاز دوازده ماهگي اش خريديم . من يك كيك بزرگ رو انتخاب كردم و بعدش هم از اينكه بايد اين همه كالري رو مصرف كنيم كلي غصه خوردم. اينم يك جشن كوچيك سه نفره ديگه . دختري يك لب كوچولو به اين كيكش زد و بيشتر تمايل داشت باهاش بازي كنه.   ...
4 مهر 1392

پيش بند قلبي قلبي :))

روزهايي، گاهي، شايد؛ اگه بشه سلنا ميره تو صندلي غذاش ميشينه و بيستر با پيش بند قلب قلب اش بازي ميكنه ، تا اينكه بخواد غذا بخوره ... اما كاچي به از هيچي ...
4 مهر 1392

به نام و به كام :))

    دديروز غروبي با بابا و ماماني رفتيم شهر كتاب.  ماماني اول واسه خودش يك مكعب روبيك خوشگل خريد ، گفت كادوي تولدم بوده كه بابايي بهم قولش رو داده بود. يك كمي جلوتر يك دونه از اين بازي هاي تانگرام برداشت ، روش نوشته بود پنج سال به بالا ، اما ماماني گفت شايد پيدا نشه بعدا پس حالا ميخرم . بعدش يك بسته مگنت گردي گردي خوشگل خريد ، گفت : خاله آزاده گفته اينا چون چيني هستن شايد بعدا گير نياد ، بخريم زاپاس تو خونه باشه .... آخرش هم بالاخره نوبت  به من رسد ،  واسم دو تا كتاب مي مي ني خريدن . خوب دير شد اما خوب خريدن ... منم كلي خوشحال شدم .البته بيشتر با مكعب ماماني جونم بازي كردم چون رنگي...
4 مهر 1392

سوت سوت... سلنا داره :)) كفش ملوس

    با بابايي رفتيم براي دختريم يك كفش سوت سوتي خريديم مثل خودش ماماني. دختري تو كالسكه نشسته بود ، رفتيم داخل مغازه گفتم: سايز كفش مناسب براي دخترم كدومها هستن. آقاي فروشنده گفت : خانم بايد واسش پاپوش بخرين !!! گفتم : دخملي ؛ ماه پري ام راه ميره ، زودي يك كفش خوجل بدين ... صداي سوت سوتك كفشت وقتي چند قدم تو پاساژ راه رفتي كل فضا رو پركرده .... ناز قدمهاي سوتي ات دخملي جونم ... بوس آبدار بده ... راستي عمه جون گفت بيايد اينجا من كفش هاش رو ببينم ، اونجا رفتيم  و ناز و كرشمه ام كلي اونجا اومدي      قيمت كفش رو ميگم تا بدوني در اين موقع اوضاع و احوال چط...
4 مهر 1392

كارهايي ميكنه اين مادر ما:))

    غروب ديروز بابايي حسين ميخواست بره آرايشگاه. من و سلنا جونم رفتيم خونه عمه يك ديد و بازديدي انجام بديم. دختري زودي رفت بغل عمه و شادش كرد. وقتي رفتيم تو خونه شروع كرد بازي و تو اين گيرودار يك خودكار كشف كرد. خواستم ازش بگيرم ؛ گفتم يك كاري كنم ؛ يدونه چشم چشم دو ابرو زير پاي راست سلنا كشيدم و يكدونه هم زير پاي خودم.  ديگه دختري ميرفت و مي اومد بوسش ميكرد و پاش رو بلند ميكرد كه بعله شمام بوسش كنين!!! كل غروب به بازي با اين ني ني سپري شد... خيلي من و عمه و بعدش كه بابايي اومد به خاطر علاقه ماه پري به اين ني ني ها خنديديم  بدو بيا بغل مامان كه اين قدر نازو مهربوني .... به سلنا م...
1 مهر 1392

اومدن :)) رفتن :((

    خاله فرشته اينا آخر هفته مهمون ما بودن. ماماني و خاله و دختر خاله كجا؟؟؟ بازار و بيرون و خريد ... بابا كجا ؟؟؟ سر كار .... من كجا ؟؟؟؟ سلنا موشولينا پيش عمو علي و اميرحسين موند .... خانم ...جيگر... ماه....ناناز .... واي كه چقدر من خانمم.... البته به قول خاله مثل ماماني لوسم و خاله تا يك كوچولو ميگفت سلنا اين كار  رو بكن و اون كار رو بكن ...لب ورميچيدم و گريه ميكردم... يك كار ديگه ام كه خيلي هم دوست دارن اين هست كه برم رو مبل بشينم كلي واسم خودم لم بدم و يا به كوسن ها لم بدم همه قند تو دلشون آب بشه !!!! راستي خاله آمنه زنگ زد به ماماني سما گفت : دخترت مثل ويدا قرقره هست؟ ديگه كار من در راه...
30 شهريور 1392

بشمر خودت :))

    رفتيم قنادي تينا ، با يك دختر كوچولو حدودا شش ماهه دوست شدي و يك دختر نوجون حدودا 15 ساله... رفتيم آواچي ، با يك مامان و دختر ميز بغل، اونا رفتن يك زن و شوهر جوون، بعدش با يك بابا كه با دخترش ميز سمت راستمون بودن ... ديگه موقع خداحافظي كلي باي باي و بوس و لبخند  دخترم حسابي روابط عمومي ... 20،100، 100000، يدونه يه هر اندازه دلخواست بزار كنارش صفر  ...
26 شهريور 1392