سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

جشن تولدم :))

  .........   [... جشن تولد يك سالگي دخترم هم به خوبي و خوشي برگزار شد.  واسه شام حدود 14 نفر بودم و ماماني : جوجه كباب تابه اي، كوكوي بادكوبه ؛ قرمه سبزي درست كردم . كيك هم كه تصويري بود و همه كلي خوششون اومد. بعد شام حدود ساعت 10 بود ، سلنا رو بردم كه كمي شير بخوره ؛ اما يهو ديدم لالا كرده ... حدود نيم ساعت ، چهل و پنج دقيقه خوابيد و بعدش بيدار شدو خدارو شكر سرحال بود.  كلي ني ناي ناي كرد و بازي و خوش اخلاقي ... كادو هم : ني ني خواب از طرف دنيا جون؛  باغ وحش و پول از طرف شميم جون،  يك دست لباس از طرف سيمين جون، عمه جون و سينا هم پول دادن... ديگه ...
6 مهر 1392

كيف دارم نيگا:))

    مامان و بابا واسم اولين كوله خوجل رو خريدن :) اميرحسين داشت ؛ من نداشتم:(( به نظرتون رفتم دانشگاه بازم از اينا بخرم ؛ حالا نه دقيقا صورتي ، مثلا ؛مثلا يك رنگ خانمي  تر ، نارنجي ...
4 مهر 1392

لا لالالا بده ...:)

  جودي مو قرمزي رو گذاشتم با بالش رو پاي سلنا گفتم لالاش بده.  تكونش بده، واي كه چقدر خنديدم ، دختري خودش رو تكون ميداد و البته بعد از مدتي شروع كرد با جودي كشتي گرفتن و اون رو نقش زمين كردن.   راستي چون امروز تولد بابايي حسين بود من و سلنا جونم رفتيم واسه بابايي يك دسته گل خوشگل خريديم  و تقديم به بابايي كرديم. دختري ديشب فوت كردن و بوس كردن صدا دار رو هم به  خوبي ياد گرفت و انجام داد. نازو جونم يك بوس بده  ...
4 مهر 1392

تولد ماماني و بابايي:))

  دخترم ديروز واسه ماماني رفت يك كيك خوجل خريد. روز قبلش هم كه واسه بابايي گل خريده بود. واي كه چه مزه داره اين دختر ، مزه خوشمزه داره اين دختر.. مرسي ماماني جونم .... الهيي جشن تولدت جبران كنيم... البته ماماني به فكرش هستم. راستي سلنا جونم ياد گرفته ميگه : آده ، وقتي ميخواد بگه بده .... ديگه اينكه از لوس بازي هاش هم كه هرچي بگم كم گفتم  ...
4 مهر 1392

منو ميگي، ماماني :))

    دختر ما از نيك دختران روزگار است. پنج شنبه تا جمعه اش هزار توفير دارد. صبح پنج شنبه از ساعت 6.30 تا 12.30 اصلا چشم رو هم نذاشت و ماماني هم به همين دليل دائم مشغول كار بود و استراحت نكرد. بازي اون روزش فقط اين بود كه هي از اين مبل و اون مبل بره بالا و ذوق كنه و البته پايين اومدن رو بلد نبود.  ولي روز جمعه خيلي راحت از پشت پايين اومدن رو ياد گرفت و كلي ما رو ذوق زده كرد كه، آره ديگه خيالمون راحت شد ... اما خانم حالا در تلاش كه از اوپن خونه رو فتح كنه و از دست ماماني و بابايي در ميره تا بره اون بالا  يك كار ديگه خانم خانم ها اين هست كه ماتاتا يا قلي تپلي رو مياره؛ اول من ...
4 مهر 1392

شب وقت لالا هست مادري:))

    داستان جديد سلنا پري: اينطور هست  كه در فواصل معين در شب بيدار بشي و شروع كني به گريه و مي مي خوردن و  از سروكول من بالا رفتن.  آخرش به عرق نعنا دادن و بابايي رو دست تكون دادن ميرسه تا دوباره با آرامش بخوابي... قصه شب هاي شما اميدوارم به آرامش رسيدن باشه و هزار و يك شب نشه  ...
4 مهر 1392

تولد بازي:)

    ديشب تولد دختر عمو شميم بود. واسه شام رفتيم اونجا. دختريم حسابي خوش گذروند، شيطوني ، رقص ، بازي ... كلي نيناي ناي كرد... ان شاءالله تولد شما ... شهريور همش تولد بازي داريم . قربون مهربونم برم :)) ...
4 مهر 1392