سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

تو بهترین هدیه ای بودی که تا حالا خدا بهم داده :))

دیروز یک مامان بدعنق رو دیدم.  وقتی در مورد بچه اش صحبت میکرد ، ازش به عنوان  یک انسان غیر قابل تغییر و منفی یاد میکرد. این بچه فقط 7 سالش بود، اون پسر بچه رو ندیدم ولی از اینکه ممکنه فهمیده باشه مادرش یک جور خاصی باهاش رفتار میکنه و به نوعی شرطی دوسش داره خیلی ناراحت شدم. امیدوارم همیشه باهات مهربون باشم، همیشه به خوب بودن و پاک بودنت ایمان داشته باشم و دیروز این جمله به ذهنم رسید ، تو بهترین هدیه ای بودی که خدا بهم داده ، دلم نمیخواد هیچ وقت این رو یادم بره ، هیچ وقت ..............
12 آذر 1393

رنگها :)

سبز درختا  آبی آسمون  نارنجی پرتغالی  زرد خورشید خانم  قهوه ای  فعلا اینا رو خوب خوب بلد خروس قندی مامانش  مامان ....جواب من : جون ..................سمانه ...جون، .....................مامانی ....جون ، (فامیلی من )......جون،  ...
9 آذر 1393

چه حرفا:))

بابا : شام بریم بیرون ، مامان : من پیتزا میخوام  خروس قندی : پیتزا نه ، من کباب میخوام  سلن در حال بازی با عروسک هاش، یهو جیغ میزنه باباااااااااااااااااااااااا، بیا کمکم کن ( میخواد لباس عروسکش رو بپوشه ) من و باباش من هیشکی رو دوست ندارم ، نه نه من همه رو دوست دارم  ...
9 آذر 1393

شیرین عسل :))

صبح میخواسته با سیمین جونش بره برون قدم بزنه ، وقتی پاشو از در خونه گذاشته بیرون به قول خودش میگویه : په په چه هوای خوبی     دارم واسش شعر نونو لالالایی من دراوردی میخونم ، دست نونو لالا، بینی اش لالا، پاهاش لالا....لالالاییییییییی میگه : آفرین مامانی آفرین   ساعت 4.30 دقیقه بامداد هست ، چون باباش وقت خواب گفته برق رو روشن کن ، میگه : آب میخوام مامان، بابایی بگو برق رو روشن کن ، بگو برق رو روشن کن دیگه ، بعدش هم میگه ، خوب بریم خونه سیمین جون بخوابیم ....فکر میکرد صبح شده هلو قندی من عاشقتم ................  ...
4 آذر 1393

چرا میگی :))؟؟؟

من میگوام ،  سیمین جون میگویه ، این فعل بگویم رو از کجای دلت در آوردی جوجو مامانی .............................. مامان این آهنگ خوب نیست برصگم (برقصم) ، آهنگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شما کلمه آهنگم بلدی    ...
27 آبان 1393

من موهام دوست دارم :)

رفتیم دیدن دیانا ، سلنا شونه دیانا رو ورداشت و تا جا داشت موهام رو شونه زد،  البته کمی هم پوست سرمون رو باهاش فکر کنم کند، از همین جا میخوام بهت بگم : سلن هلن، دختر پادشاه من موهام دوست دارم بزار رو سرم بمونن:(  خنده نداره ، درد داره دردددددددددددددد ...
25 آبان 1393

حرف بد نمیزنم :))

جوجو فحش یاد گرفته ، میگفت مامان :بوققققققققققققق نیگاش کدک میگه ، دیگه حرف بد نمیزنم  دو تا فحشی که از خودم یاد گرفته : بچه پروو، دختر بد سه روز با دحخترم تنها بودیم وقتی بابایی رفته بود ماموریت ، اوقات خوبی بود و دو نفری با هم خوش گذروندیم  البته دخترم تو این مدت لقب دختر پادشاه رو هم از مامانی گرفت ، جدیدا هم گاهی شاهدختی صداش میکنم  فامیلی مامان رو هم حدود یک هفته هست که یاد گرفته ، میگه شما سما... هستی نه ( فامیلی خودش رو میگه ) هوشو مامانی هست دیگه من فکر میکردم زوده یاد بگیره ....   ...
25 آبان 1393