سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

زبون شیرین :)

رفتیم تو پاساژ این الینا ( جدیدا میگه به من بگین الینا ، مامانی باشه سلینا )، همش بدویی بدویی کرد و کلی شیطونی کرد ، رفتیم من و باباش قایم شدیم میگرده دنبال ما میگه : مامان و بابایی من کجایین؟؟ خیلی خونسرد و با آرامش  ................................... رفتیم خونه آدرینا ، مامان بارمان میگه : بیایین با هم صحبت کنیم مامان بارمان میگه فکر میکردم بگه بیا "حرف "بزنیم  ............................................ ...
9 اسفند 1393

بزار بیام پیشت بشینم :)

توی گشت جزیره ، سلن با دوستش کلی صحبت کرد و.اسشوش شعر خوند و در حالت ایستاده کلی حرف زد  راجع به عروسکش سارا که پیش سیمین هست ، راجع به دوستاش و یکدفعه گفت : بزار بیام پیشت رو پات بشینم با هم حرف بزنیم  من  دوستش  همه  ...
3 اسفند 1393

مامان من دختر خوبی ام ؟؟؟؟

بابا: بریم فردا صبحونه واستون املت درست کنم ... ماه پری من : بگو ایشالا...مامان یادم داده............. ........................................ بابا داری غذا میخوری بگو بسم الله ، با هر لقمه البته ایشون یک بار میگن ............................................................. مامان بیا کارت دارم ، من میرم تو اتاق ... نه من مامان سینا رو میگم ( داره با سینا تو اتاقش بازی میکنه ) ...........................................................   ...
3 اسفند 1393

سفرنامه عشق در قشم :)

یک مسافرت سه نفره و سه روزه رفتیم قشم.... به سلن نگفتیم که با هواپیما میریم اونم جوجه جوجه تو صندلی اش نشست  و با خوندن کتاب می می نی و کشیدن نقاشی و بازی با قورباغه ای که مامان ساخت بود و غذا خوردن سرش گرم شد.... وقتی رسیدیم تو تاکسی که ما رو میبرد هتل ، کلی تو بغل خانم راننده نشست و باهاش حرف زد و خوش زبونی کرد.... واسه سلن جون تاپ و شلوارک خریدیم و کلی واسش جالب بود که چرا شلوارش میره بالا و کوتاهه... اونجا هم توی گشت جزیره یک دوست پیدا کرد و تا آخرین لحظه تحویل بار تو تهران هم با هم بودن ( ناگفته نماند دوستش بجای دو سال بیست و دوسال داشت ) سفر خوبی بود و تو هتل و بقیه جاها به سلن و ما خیلی خوش گذشت....   ...
3 اسفند 1393

بدون عنوان

این جوجو دست از سر هیچی و میچی ور نمیداره !!!!! ............................ وقتی با باباش دعواش میشه میگه : دختر بد!!! بابایی میگه من پسرم اونم میگه : پسرِ دختر بد!!! ............................... چند وقتی هست رو تخت خودش میخوابه !!!! با حرکات آکروباتیک باید بگردی سرو ته اش رو البته پیدا کنی ..................................     ...
27 بهمن 1393