سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

داستان این لالایی مامانو آزار میده:((

    یعنی چی آخه آدم به دیگران اجازه بده از نقطه ضعفش سوءاستفاده کنن و بخوان از اون طریق به قول خودشون باهاش شوخی کنن ( داستان اینکه شما با خوندن لالایی غصه میخوری) مامان شدیدا دنبال اینم که این مسئله رو برات حل کنم و دنبال راهکارهای کلیدی هستم: 1. شعر میخونم : لالایی قاه قاه قاه تا بخندی 2. شعر ای الهه ناز و با لالایی دیشب خوندم غصه نخوردی.. قربون دختر برم ، نازو مامانی باید همیشه بخنده و شاد باشه
5 بهمن 1392

یک بوس بابا ، یکی مامان

  دختری ، ماه عسلی ، شیرین گندمک از حالا تعادل و تساوی رو میشناسه ، در هر لحظه وهر جایی که باشه ، یکی بابا یا مامانی رو بوس کنه ، حتما میره سراغ بعدی و با یک ماچ آبدار دل اون رو هم بدست میاره .... دختری شب عیدی رفت تولد سینا و کلی نانای کرد و جیغ کشید .... دیگه اینکه با دوست مامانی محبوبه جون دالی بازی کرد و .... الان هم کمی بهتر شده ، به زودی عکس میزارم از روزهای این ماه پری ...
1 بهمن 1392

دخترم مریض نشو دیده :((

در طول دو هفته دو بار رفتیم دکتر، به خاطر سینه خراب و آبریزش شدید.    چند روز هم مامانی خونه نشین شدم که بهتر بشی، از انواع سوپ و خوراک بلدرچین و شلغم با آویشن و آی آناناس و سوپ پای مرغ و عصاره گوشت در شیشه و .... هم واست درست کردم تا بخوری و جون بگیری، دیگه دائم با اون سرنگ شربت خوری نابی که تو سیسمونی ات بودم دنبالت هستم. شمام البته وقتی خوبی ، با ما دالی بازی میکنی و میخوای مثل مایند فریک کی بود اون پسره جادوگره ، سی دی کنی تو یقه ات و مامانی کلی میخنده ، اگه هم که حال نداشته باشی میشینی پای تی وی و خاله شادونه و پنگول و باب اسفنجی نیگا میکنی  زودی خوب شد ، مامانی فدات  بوس بوس یادت نره  ...
25 دی 1392

هنر جدید رو کردی؟:((

  مامانی داره غصه میخوره که جوجو کم کم داره ناخون خور میشه ، ولی باباییش میگه کم کم یادش میره حساسش نکنیم، آخه دختری این چه کاریه:(( مامانی غصه میخورم اینم شعر جدیدی که واست میخونم و شما کلی ذوق میکنی شدم اندازه ی دنیا به دنیای چشمات وابسته برای این قلب من راهی به جز تو و راهت بن بسته چطور آروم بگیره دلم وقتی من عشق تو نباشم دل تو کاش بتپه برام حتی یه شب خواب تو باشم خواب تو باشمو دستاتو تو دستام بگیرم تو نگاهم کنی و من واسه چشمات بمیرم عشق تو حالا دیگه یه تیکه از وجودمه می دونی بدون تو نفس من میگیره تو نفس من تنها کس من میدونم با تو این خوشبختی میتونه تا همیشه باشه تا همیشه سایه ی عشق...
25 دی 1392

بسیار سفر باید :))

  بسیار سفر باید ... تا خوش بگذرد به دختری ما ... رفتیم شمال؛ آخه خال جون جمیله و باباجون از مکه اومده بودن... همه گفتن : قیافه اش آرومه ؛ اما شیطونه ، ریزه میزه و جوجو هستش ، جیغ جیغو و ترسو هستش، دست به ضربه خوردنش هم که بد نبود...( خوردی به مبل؛ رفتی تو فاصله بین دو تا مبل گیر کردی؛ سرت خورد به در....) حالا هم که برگشتیم ، سرما خوردی ....   ...
14 دی 1392