سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 29 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

نگو سورنا بگو سلنا !!!

داستان از اين قراره كه ونوس خانم دختر خاله سلنا جوني داشت درس ميخوند و تو اون اسم سورنا رو ميگه! اما ويدا خانم كه هميشه زبون ميريزه ، زودي ميگه اينجا ننوشته سورنا ، نوشته سلنا نازدار خاله رو بخورم كه چقدر ماماني ، اينجام چند تا عكس از ويدا و سلنا ميزارم ببين چقدر شبيه هستن ! خداييش   ...
14 بهمن 1391

لاولي دندون گير:)

  سلنا جونم با تنها اسباب بازيش كه بيشتر از همه بازي ميكنه و هنوز ازش سير نشده، اين دندون گير مدل كليد هست كه باهاش بازي ميكنه،ميخوابه و بيدار ميشه   البته بماند كه گاهي اوقات اين اسباب بازي مايه دون زدن ها و خراش برداشتن هاي سورت دختري هم ميشه وقتي زيادي تو جو باهاش بازي ميكنه   ...
8 بهمن 1391

خبر مهم :سلنا ببري را خورد :) تصويري

تفسير خبر: به دنبال به دهان بردن اشيا توسط سلنا (از هر جنس و رنگ و شكل و...)، خبرهاي واصله حاكي از آن است ، كه ببري انگشتي سلنا توسط صاحبش (سلنا مهربوني) به دهان برده شد و ايشان قصد خوردنش را داشتند كه توسط مامان سما نجات پيدا كرد. پينوشت: اين 5 عروسك انگشتي حاصل يك هفته كار _غيرمداوم _ مامان سما است. كه شرانجام ديشب تمام شدند. و سلنا دوت دارد بعد از كمي بازي حتما مزه آنها را نيز امتحان كند.   ...
7 بهمن 1391

تولد تولد ميخوام برم تولد :)

اين دومين باري بود كه ميرفتم تولد. دفعه اول كه تولد دنيا جون بود و من حالم خوب نبود و زودي اومديم خونه ، ديشب تولد سينا جون بود. مامانم قبلش تو ماشين كلي باهام صحبت كرد كه : دخترم ، خانم باش.آروم باش، خوش اخلاق و صبور باش .  خوش بگذرون و كلي حرفهاي ديگه. منم ديگه سنگ تموم گذاشتم، از اول مهموني سنگين و رنگين (رنگينك خوشمزه ماماني ) بودم ، تا موقع شام و بعدش هم مراسم رقص و پايكوبي و كيك خوران. كلي با بابا و مامان رقصيدم و اصلا از صداي كل كشيدن و آهنگ هاي به قول بچه ها دوبس دوبسي نترسيدم. حدود ساعت دو هم كه بابايي ديد ديگه خسته شدم من و آوردن خونه و لالام دادن. راستي زن عمو خديجه واسم تشك و بالش خوشگلي درست كرده كه ازش ...
2 بهمن 1391