سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

ماماني هر دو رو بده :)

ديشب داشتم حلقه ام رو دستم ميكردم ببينم هنوز واسم تنگ هست يا نه . به بابا حسيني گفتم ، دخترم وقتي _ ان شاءالله _ عروس شد حلقه ام رو بدم بهش، ديدم بابايي حرفي نزد، فكر كنم خيلي راضي نبود. گفتم پس حالا يك چند دقيقه اي دستت كن ، تا ديگه بعدا دلت نخواد كلي ذوق كردي و چون كمي هم سرد بود هي باهاش ور ميرفتي. نميدوني چه پزي هم دادي . بعدش كم كم فكر كنم خواستي صاحب هر دوتاش بشي گفتي : ماماني هر دو بده ديگه قربون لوس كيجاي خودم برم من باشه دوتاش رو بگير اِ اِ لالا كردي هم ولشون نميكني ماهي ...
7 دی 1391

گريه ات رو بخورم !

وقتي لب هات رو كج ميكني ، خوردني ميشي ، ماماني نميدونه بايد ساكتت كنه يا اينكه همونجا بخورتت كه تموم شي . خوب نه!نه ! سلناي من گناه داره ! فقط بزار اول ماماني يكم نيگا كنم  و كلي ذوقت كنم ، حالا به آروم كردن هم ميرسيم ! آقوم آقوم نكنه ديگه ! اومدم ماهي! اومدم! ...
7 دی 1391

دست كوچولو؛ پا كوچولو :)

واي ببين دستام چيقدر كوچولون، البته وقتي تو دست مامان و بابايي هستن ديگه غمي نيست و كلي قدرت دارم دست تو دست مامان سما   دست تو دست بابايي   و حالا باهمه با هم هوراااااااااااااااااااااااااا   ...
4 دی 1391

داستان كوچولو:)

 يك روز سلنا چشمام رو كه باز كرد ديد واي يكي كنارش واستاده. با خودش فكر كرد، من اينو كجا ديدم  بعد كمي فكر كردن گفت: آها يادم اومد اين دوستم سفيد برفي هست كه تو كمد لباسم زندگي ميكنه ، گاهي وقتا هم من ومامان ميريم بهش سر ميزنيم و بعدش با هم ميريم بيرون گردش و ددر. وقتي كه دوستش رو شناخت سلنا به دوستش گفت: واي سلام چطوري خوبي؟ تو كجا اينجا كجا چقدر از ديدنت خوشحالم بزن قدش    سلنا رو كرد به مامان سماش و گفت:    ماماني معرفي ميكنم ، ايشون همون  دوستم هست كه تو كمدم زندگي ميكنه حالا  از كمد اومده       بيرون تا با هم بازي كنيم اجازه هست ؟  مامان...
25 آذر 1391