تولد تولد ميخوام برم تولد :)
اين دومين باري بود كه ميرفتم تولد. دفعه اول كه تولد دنيا جون بود و من حالم خوب نبود و زودي اومديم خونه ،
ديشب تولد سينا جون بود.
مامانم قبلش تو ماشين كلي باهام صحبت كرد كه :
دخترم ، خانم باش.آروم باش، خوش اخلاق و صبور باش . خوش بگذرون و كلي حرفهاي ديگه.
منم ديگه سنگ تموم گذاشتم، از اول مهموني سنگين و رنگين (رنگينك خوشمزه ماماني
) بودم ، تا موقع شام و بعدش هم مراسم رقص و پايكوبي و كيك خوران.
كلي با بابا و مامان رقصيدم و اصلا از صداي كل كشيدن و آهنگ هاي به قول بچه ها دوبس دوبسي نترسيدم.
حدود ساعت دو هم كه بابايي ديد ديگه خسته شدم من و آوردن خونه و لالام دادن.
راستي زن عمو خديجه واسم تشك و بالش خوشگلي درست كرده كه ازش استفاده كردم.
خلاصه شب خوبي بود و مامان و بابا كلي ازم تعريف كردن و واسه همه كلي خنديدم و به قول مامان سما بغ بغو كردم
عكسام رو ببين



(به ترتيب حضورمون : من و شميم، سينا و نيما، دنيا )



تولد تولد ميخوام برم تولد :)
