سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

آفرین :)

این روزها سلنا برای پیشبرد اهداف خود از واژه معجزه کننده " آفرین " استفاده میکنه ..... مامانی بیا این خونه ام رو درست کن، آفرییییییین  بابایی من دوست دارم ، با هم دوست هستیم بیا حموم بازی ، آفرین  کلوچه خرمایی مامان  هزار هزار تا دوست دارم  ...
21 دی 1393

شب بخواب :)

دختری ما به رختخواب میگه ، شب بخواب ...رفته با قیچی روتختی رو پاره کرده ، میگه بیا مامان جون ببن شب بخواب رو پاره کردم  .................. عمه جون سلنا شب اومده پبش ما خوابیده و از شب بخیر گفتن های سلنا به باب اسفنجی ، اسکار ، ... و داستان شب بن کلی خنده اش گرفته  ........................... سلنا میگه : مامانی واسه صبحانه تخم مرغ پز کن ..................
18 دی 1393

دیروز:)

مامانی رفته بودیم پارک بازی ، دیروز رو میگما مامانی ...دیروز  .................................. بابایی : سلنا جون واست جوراب خوشگل خریدم ! سلن هلن: بابایی الان جوراب میخوام ، پیشی اومد جورابم رو برد انداخت آشغالی   ................................................... با کاسلکه نریم خونه ......................... پیاده میایم خونه !!! سلن هلن: وای چرا کالسکه ام این جا نیست ؟مامانی :خونه سیمین جونه ! من کالسکه ام باید این جا باشه  سلن  من  ...
16 دی 1393

دکمه روشن خاموش :)

رفتیم مهمونی ، تولد ... شما عالی ،شما ماه ،شما باقلوا ، شما هورا .... کلی اونجا خوش گذروندی رسیدیم خونه موقع خواب نیم ساعت حرف زدی ،  بزارین داستان بگم ، من ، خوب ، من پام خورد به تخت درد گرفت ، مامانی گفت شما چه کار میکنی ، من گفتم :... آخرش گفتم سلن هلن بسه بخواب .. لبات رو ورچیدی گریه ... دو ثانیه بعد ... بیهوش ...وا مگه دکه روشن خاموش داری شما ؟؟؟ ...
13 دی 1393

چالش جدید، نردبون :))

دخترم جدیدا یک پدیده جدید کشف کرده به اسم نردبون ، آقای همساده پایینی زحمت کشیده حدود یک هفته ای میشه که نردبونش رو گذاشته کنار در خونه اش و ور نداشته حالا سلن هروز این موجود عجیب رو نیگا میکنه ، مامان این چیه ؟ نردبون ، آها آقا میره بالا لامپ ببره ، آره ، و این داستان همچنان ادامه دارد .............     ...
10 دی 1393