سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

بازی :)

مامان پول بده بستنی بخرم ، پول فرضی رو میگره ، یک کمی راه میره  مامان پولم ریخت دوباره بده ، دفعات اول پول رو میرخت می اومد دوباره میگرفت، اما الان میگم برو از رو زمین ور دار ... میره ور میداره ، خرید میکنه ، بر میگرده .... خبر رسیده همین امروز صبح سیمین جونش حدود 20 بستنی خورده  ...
26 آذر 1393

مدل سازی:))

سلن طبق معمول رو اپن نشسته داره غذا میخوره، میگم جوجو این زیردیگی کوچیک هست اون بزرگ ... میگه ( اون بزرگه ) باباش هست . اینم مامانی ، اینم منم .... نه تنها میتونه اندازه ها رو تشخیص بده بلکه میتونه اون رو به یک خانواده تشبیه کنه ........................ .................. جمعه عصر از جلوی خونه عمه جون رد میشیم ، کوچه رو میشناسه . میگه بریم خونه عمه ، میگیم نه کار داریم خونه ،میگه بریم بوسش کنم و جونش بزنم بعد بریم خونه .......................................... خودش رو بین من و بابایی جا کرده ، الکی فشارش میدیم میگه : وای یواش خفه شدم  سلنا را گاز باید زد با بوسسسسسسسسسسسس قند خون نگیریم با وجو داشتن ...
15 آذر 1393

رنگها :)

سبز درختا  آبی آسمون  نارنجی پرتغالی  زرد خورشید خانم  قهوه ای  فعلا اینا رو خوب خوب بلد خروس قندی مامانش  مامان ....جواب من : جون ..................سمانه ...جون، .....................مامانی ....جون ، (فامیلی من )......جون،  ...
9 آذر 1393

چه حرفا:))

بابا : شام بریم بیرون ، مامان : من پیتزا میخوام  خروس قندی : پیتزا نه ، من کباب میخوام  سلن در حال بازی با عروسک هاش، یهو جیغ میزنه باباااااااااااااااااااااااا، بیا کمکم کن ( میخواد لباس عروسکش رو بپوشه ) من و باباش من هیشکی رو دوست ندارم ، نه نه من همه رو دوست دارم  ...
9 آذر 1393