سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

فتو فتو :)

  ........................................................... عاشق موهای بلند .............................................. عشق دریا ................................................... سبزه خوشگل در مزارع درخشان ................................................ با گلهای زیبا  .................................................. دوست جدید  .................................................. در ویلا ..........................................................   کار هر روز سلنا ، این جوری کفش اش رو مرتب میکنه چرا نمی دونم  ...
22 خرداد 1394

خدا از هیس خوشش نمیاد:)

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد آره مادر ،   مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند از مکتب که اومدم ،  دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم  همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،  از لپ هام گرفت تا گل بندازه تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده خواستگار ،  حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود  و من ُنه سالم گفتم :  من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره  حس...
20 خرداد 1394

بغض:(

دیروز تا منو دید یک جوری بغض کرد که دلم آتیش گرفت و واقعا قلبم شکست ، قضیه از این قرار بود که نقاشی که شب قبل کشیده بود رو لوله کرده داده به خاله سیمین اونم فکر کرده آشغاله انداخه تو سطل و دخترم کلی غصه خورده  ...
20 خرداد 1394

نازک کاری:)

دیدی  ساختمون رو که میسازن مراحلی داره که بخش نازک کاریش شامل جزئیات میشه و ظرافت های قابل توجه  سلنا تو نقاشی به این مرحله رسیده واسه دستای ادمک های نقاشی اش انگشت میزازه و واسه لباش دندون  ...
19 خرداد 1394

مهر عمیق :)

سلنا وقتی با محبت نگاهت میکنه ، این محبت رد میشه و تا اعماق قبلت نفوذ میکنه ، طوری  که اول قبلت فشرده  میشه  و بعد هم زودی دوست داری لپاش رو بخوری ... دیشب رفته یک شکلات برداشته میگه ، مامانی این رو بردار بزار تو کیفت فردا سر کار بخور  ...
19 خرداد 1394

گرفتن جایزه :)

دیروز سلنا رفته سوپر مارکت و چون دختر خوبی بوده آقای مغازه دار بهش دو تا بادکنک جایزه داده دخترم روابط عمومی اش بیست بیست  داریم با سلن از تو خیابون رد میشیم ، میبنه که دو تا کارگر گوشه جدول نشستن ، میگه مامانی چرا رو زمین نشستن میگم کار کردن خسته شدن، وقتی میخواد از کنارشون رد بشه ، ازشون میترسه و وامیسته من میگم سلنا نترس ، بگو خسته نباشید . سلن جونم زودی میگه : سلام ، خسته نباشید  اونها هم کلی قربون صدقه اش میرن  ...
19 خرداد 1394