روزهايي كه ميروند:))
امروز دفتر دوازدهم زندگي ماه پري خانمم شروع شده به سلامتي.
البته با تب شبانه .
ديشب واسه اينكه پويا پسرعمو خان دختري داشت ميرفت سربازي رفتيم خونه عمو. چند ماهي بود كه سلنا جونم رو نديده بودن و از اينكه راه ميره كلي شگفت زده شده بودن.
عمو دختري رو تو بغلش خوابوند و با هم كلي اهنگ هاي خواب سلنا رو خوندن. وقتي اومديم خونه هم خواب بود ، ولي نصفه شب تب كرد و ماماني و بابايي كلي استرس رو تحمل كرديم.
واقعا اميدوارم هيچ بچه اي مريض نشه !!
خيلي سخته و عذاب آوره !
كمي حرف هاي مثبت هم بزنيم و جو رو عوض كنيم. به زن عمو سفارش دادم واسه دخترم باغ وحش بخره تا با حيوانات آشنا بشي و بازي جديد با هم بكنيم. ديگه قرار گذاشتيم با بايايي از اين به بعد تو خوابينت كمتر وسواس به خرج بديم و تو بغلمون لالات بديم تا خوب و آروم بخوابي ...
يك بوس گنده بده به مامان تا ببينم دلم چقدر وا ميشه !!!



روزهايي كه ميروند:))
