سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 28 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

منم سلنا :))

سلن در تخت ساعت 2 بامداد ؛ سلن جون کجایی مامان ؟ من اینجام مامان ، این صدام هست بعد برمیگرده تو تاریکی میگه اینم صورتم هست. .............................................. سلن قول داده خمیرها رو باهم قاطی نکنه ولی این کار رو کرد ، وقتی دارم زیر چشمی بهش نگاه میکردم  میگه : مامان سما میشه مشغول کار خودت باشی منو یواشکی نگاه نکنی  ................................................... سلنی صبح شده از تخت بلند شیم ، مامانی بیا یک کم فغلا استراحت کنیم ................................................ من و باباش داریم با هم حرف میزنیم ، سلن میگه : بابا مامان داره باهات حرف میزنه دعوات که نکرد  ...
24 مهر 1394

میهمان :)

پسر خواهرمون شب اومده خونه ما ، سلن : مامان سما من از سیبیل مهمون میترسم.  قراره برای شام بریم بیرون و محمد از سلم میپرسه منم باهاتون بیام . میگه : اره منم و بابا و مامان با هم میریم، تو هم جدا بیا.. محمد : نه پس من نمیام . سلنی : نه بیا ، من و مامان با هم ، بابا هم با هم ...... تو ام بیا  سلنا بعد شام با گفتن این جملات توی پارک دو تا  دوست پیدا کرد. سلام من سلنا هستم ، اسم تو چی هست ؟ طاها ، محمد حسین ،  بیا با هم بدوییم ، سارا ( عروسکش) رو نگه دار من از سرسره برم بالا ، دوستام بیاین اینجا  دخترم تخصص در جذب و ارتباط داره  ...
21 مهر 1394

واژه ساز :)

این عروسک دخترونه هست، این پسرونه ... این مادرونه ، این پدرونه  سلنایی میشه ازت یک خواهشی کنم ، بله میشه ، میشه مامانی سما رو یک بوس کنی ؟ در حال رفتن ( نمیشه آخه الان سرم شلوغه وقت ندارم ، ناراحت نشو بعدا بعدا ...
20 مهر 1394

بابا من که ترسیدم :))

مامان و بابا روز تعطیل توی تخت خوابن ، سلن هم یک گوشه تخت داره با عروسک هاش بازی و میکنه و باهاشون حرف میزنه . سلن : بابا من دوستت دارم. بابا: منم دوستت دارم. سلن : وای بابا من ترسیدم فکر کردم عروسکم حرف میزنه  ...
18 مهر 1394

اروغ، قورباغه :)

وای از دست این دختر ، داشت غذا میخورد یهو انگاری آروغ زد زودی میگه : وای چرا صدای قورباغه اومد  وای مامان تاریکه صورت آم رو نمیبینم (ساعت 30 دقیقه بامداد )، مگه آم صورت داره؟ آره چشم داره اینا نمیدونی ؟؟؟ ...
14 مهر 1394

پا در هوا :)

بابا دوستت ندارم ، مامان دوستت دارم،نه اشتباه گفتم مامان توام دوست ندارم  من و باباش معلق بین تصمیم گیری خانوم ، این چه وضعی مسئولین رسیدگی کنن والله  سلنایی یهویی عاشق عروسک بازی شد ، هفت هشت تا عروسک کوچیک و بزرگ کالسکه و شال مامان خانوم یاعلی به بازی ... از خمیر بازی و قیچی بازی خبری نیست. "قیچی بیخطر هست از اون پلاستیکی ها " ...
12 مهر 1394