سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 27 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

یکی بود یکی نبود:))

تموم داستان های کودکی با جمله یکی بود ، یکی نبود شروع میشد. برای سلنا هم همینطوره .وقتی میخوام شب موقع خواب داستان هیچی و میچی بگم مکالمه معمول من و سلنا به این شکله : من : یکی بود یکی نبود ، غیر از خدای مهربان هیچ کس ..... من میخوام سلن با وزن نبود دوباره بگه هیچ کس نبود ، ولی سلنایی بر وزن مهربان میگه  هیچ کس نباد  ...
20 تير 1395

موهای چسبیده :)

سلنا عاشق آدامس خرس . یک بسته از اون خریدیم و تو خونه قایم کردیم  هروقت دوست داشت بهش میدادیم و هیج وقت هم اونو قورت نمیده فکر کنم این عشق ادامس رو از مادرجونش به ارث برده. جدیدا تو سوپری موفق به کشف ادامس موزی  و توت فرنگی شد و راه اونا رو به خونه ما باز کرد. یکشب وقت خواب تو تاریکی حس کردم سلنایی داره دهنش میجنبه ، کاشف به عمل اومد خانوم تو دهنش آدامس دارن. تند تند یک داستان هیچی و میچی ساختم که بعله ادامس شب چسبید به موهاش و باقی ماجرا ... اما .... دیروز سلنایی اومد گفت مامان موهام سفت شده ، بعله آدامس توت فرنگی چسبیده بود و خدا رو شکر بابت تکنولوژی و اینترنت با کلی استرس و بی اعتمادی ، با روغن مایع کل ادامس ها رو پاک کردم...
20 تير 1395

بدون عنوان

سلنایی عاشق داستان های هیچی و میچی هست که من براش تعریف میکنم ، چند شب پیش یک داستان گفتم که چون خوابم میاومد یادم نیومد چی بود از سلنی پرسیدم مامان داستان چی گفت واست؟ دختر قد بلد ، ماشالله به حافظه جوجو مامانی 
18 تير 1395

بدون عنوان

مامان من دلم آبگوشت میخواد !!! سلنا مگه تا حالا آبگوشت خوردی؟ چجوری بپزم ؟  کاری نداره آب بریز تو قابلمه بعدم گوشت بریز بزار بپزه.  مامانی که واسه شام خوراک بار گذاشته بودم میگم خوب اینم آبگوشته پس؟ میگه نه این آبش قرمزه ، اون آبش سیاه . خدا عالمه کجا چی دیده و یا شنیده !! ...
18 خرداد 1395

بدون عنوان

مامان من ناراحتم ، چرا تو خونه گل نداریم؟ سلنا جون تو راهرو که داریم !  آره اما تو خونه نداریم. ........................................ سلنا جون چرا صدام نزدی بیام بشورمت ؟ آخه کار داشتی نخواستم مزاحمت بشم.
16 خرداد 1395

سلام خونه :))

عادتی که از بچگی سلنا از مادرش دیده و حالا خودش یاد گرفته. وقتی عصر وارد خونه میشیم و داریم چراغ رو روشن میکنیم با صدای بلند میگه : سلام خونه من و مامان جون اومدیمممممممم ....... سلنا مگه لباس پونیو قرمز نبود ؟ پس چرا حالا بنفشه ؟ مامان آخه الان تو تاریکی هست بره تو نور قرمز میشه. ...
12 خرداد 1395

چالشهای شهر موشی :))

داریم با سلنا خانوم سی دی شهرموشهای (1) رو میبینیم. جاهایی که اسمش رو نیار میاد میگه من نگاه نمیکنم و میره پشت من قایم میشه و دائم سوال میپرسه . قبل از شروع فیلم : اسمش رو نیار چه رنگی هست ؟ چرا رنگش با بچه اسمش رو نیار فرق داره ؟ چرا میخواد موشها رو بخوره؟ مارها چی میخورن؟ بجز قورباغه و ماهی ، پشه هم میخورن ؟ گوشت خوار هستن یعنی ادم هم میخورن؟ چرا موشها از شهر خودشون رفتن؟ چرا مبارزه میکنن؟و....
11 خرداد 1395

اصلا اینو نگو:))

دارم با سلن تو تختخواب حرف میزنم. واسم داستان لیوان تعریف میکنه و من تو خواب و بیداری خیلی یادم نمیمونه چی گفته .  ولی میدونم واسم داستان تعریف میکنه و میگه من موهات رو ناز میکنم و من مادرت هستم و مواظب تو هستم و نگران هیچی نباش. ................... داریم با هم حرف میزنیم که یهو میگه : وای اصلا اینو نگو. من  ................... مامان ببین من به خودم صدمه نزدم. ...................................   ...
8 خرداد 1395

بدون عنوان

مامان چرا نشسته خوابیدی ؟ آخه معده ام درد میکنه . مامان اگر غذا کمتر بخوری معده ات درد نمیگیره . سلنایی میدونی معده چی هست ؟ نه همون دل هست فکر کنم . ........................ سلنا جون چرا تو تختت نمیخوابی ؟ آخه اتاق خودم مثل اینجا امن نیست. ...........................  
4 خرداد 1395