سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 26 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

آرزو، آرزو:))

امشب فلپ جک و کاپیتان کناکلز قلب یک پری دریایی رو گرفتن و کلی آرزو کردم، وقتی آرزو میکردن یک صدای قشنگی میگفت : آرزو ، آرزو . وقت خواب شد و سلنی که بعدازظهر هم نخوابیده بود با همون ریتم گفت: آرزو میکنم بخوابم، آرزو ، آرزو و به ثانیه نرسیده لالا ...
1 اسفند 1394

مادر بزرگ، مادر کوچیک:))

سلنایی داره برام صحبت میکنه، اون مادربزرگ رو نمیگما اون مادر کوچیک رو میگم و همین طور داستانش رو ادامه میده ، ازش میپرسم : من مامان کوچیک یا مامان بزرگ ؟ سلنی میگه: تو جوونی خوشگلی. ( یعنی نه تو اون دو دسته جا نمیگیری)  
1 اسفند 1394

دام ، دم :))

دارم واسه سلنی قصه شب میگم . داستان موشی که تو صحرا به یک شیر کمک کرد. چالش های پیش رو به قرار زیر است. مامان صحرا چیه ؟ بیابون ؟ بیابون چیه؟ اونجایی که بی آب و علف هست و درخت و گل نداره ..... بعد آقا موشه دام ها رو پاره کرد و شیر رو نجات داد. مامان چرا دم شیر رو پاره کرد ؟ مامان دام با دم فرق داره ، دام رو صیاد میندازه تا حیوون ها توش گیر کنن و شکارشون کنه.  سلن :  من : ...
28 بهمن 1394

گردنم که نیوفتاده :))

لباس پوشیدیم و داریم میریم بیرون. میبینم که گردن سلنا قرمز شده . میپرسم سلنایی گردنت چی شده ؟ بریده؟ چی؟ مامان با خط کش بریدم ، نه اونقدری که ببره و خون بیاد و بیافته رو زمین . یک کم الکی بریده  این چی میگه خداااااااااااااا ...
25 بهمن 1394

داره عصاره درست میکنه :))

سلنا داره اسمورف ها رو نیگاه میکنه و جادوگره یک دیگ بزرگ بار گذاشته ، میگم سلنا داره چی میپزه ؟ میگه : مامانی فکر کنم داره عصاره میپزه ؟ میگم عصاره چی هست ؟ یعنی همون شربت فکر کنم مامانی  ...
20 بهمن 1394

بدون عنوان

تو یک دوره زمانی بچه ها همش میگن : نه!!!!! هنوز جمله ات تموم نشده ، نه و شنیدی .... مثل دیروز که این خانوم خوشگله زیر بار این حرف منطقی : هنوز لبو نپخته نرفت و مادری که من باشم ، به دلیل بیماری وحشتناک سرماخوردگی و بیحالی و بی حوصولگی یک عدد لبو خام رو پوست گرفته و دست خانوم خانومها دادم. و ایشون هم با یک لحن کاملا منطقی و متفکرانه فرمودند: مامان قاچ قاچش کن راحت بخورم و سپس خام خام نوش جان فرمودند. بنده دیگر عرضی ندارم
17 بهمن 1394

جملات بزرگانه:))

خانوم داره  ورودی رستوران رو طی میکنه ، چند متری شیشه نشکن هست که باید روش راه بری و حس میکنی الان میافتی ، خانوم میفرمایند : وای مامانی احساس خوبی ندارم . همه میرن رو هوا از خنده 
17 بهمن 1394