سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

دوستاي چراغ قرمزي :))

    به تعداد چراغ هاي قرمزي كه پشتش ميمانيم ؛ دخترم براي خودش زود زود دوست پيدا ميكنه!! اول از تو بغل ماماني نيگا نيگا ميكنه !! بعدش از اون خنده ها و لبخندهاي شكري مهمونشون ميكنه !!! بابا آشنايي گشوده ميشه !!!! دخترم به همين راحتي لبخند رو به لبان ديگران هديه ميده  و با ذوق نگاهشون ميكنه و بعدش هم با عشوه اي زيبا سرش رو ميزاره رو شونه مادريش !!!! دخترم لحظه هاي قرمز اطرافيانش رو به يك گلشتان پر خنده تبديل ميكنه :)   بوس بوس هزار تا بوس  ...
16 شهريور 1392

جوانه هايي كه ميرويند:)

    ديروز در سالروز تولد ماماني ؛ بابايي دو تا دندون جلوي دختري رو كشف كرد كه به طور قايمكي زده بودن بيرون . كلي خوشحال شديم و ماماني يك عكس هايي گرفت ديدني... از كارهاي جديد سلنا جونم در اين روزها ميتونم به خوردن سيب زميني سرخ كرده ، تلاش براي درآوردن شلوار از پا ؛ تلاش براي پوشيدن جوراب بابايي ، بازي كردن با كفش هاي جا كفشي با وجود غرغرهاي ماماني ، مي مي خوردن در حالت هاي فضايي و خنده دار  و .... اشاره كرد.  بيچاره اونايي كه سلنا ندارن ، دلم براشون كبابه بوس بده ماني جون ببينم   ...
13 شهريور 1392

هنرهای جدید عروسک ما:)

  دیروز دخترم کلی مامان و بابا رو بوس کرد. وای که چه بوس های خوشمزه ای بود. رفته بودیم بیرون بابایی داشت از پارک در می اومد گفتم اینجوری واسه بابایی بوس بفرست زودی انجام داد. ماشاءالله دختر مانی جون که چقدر زودی یاد گرفت. بوسات رو مامانی بخوره. وقتی رفتیم بندرانزلی من و خاله واسه ویدا و سلنا قاشق و کاسه خوشگل خریدیم که خیلی خوشگل هست و سلنا عاشق قاشقش شده و همش تو خونه باهاش این ور و اونور میره. بابایی به ماه گلی یاد داده و خانمی ما حالا اول به قلی تپلیش بعدش به بابایی غذا میده و میزاره دهن شون ؛ بعدش هم مثلا میزاره دهن خودش تا بخوره. سلام علیکم سلاک علیکم هم حدود سه هفته ای میشه یاد گرفته و وقت ی میگی کلی باه...
11 شهريور 1392

دوستای هم بازی من:))

    سلنا جون مامانی بیشتر اوقاتش با سه تا عروسک کوچولو که مامانی واسش اسم های خوشگلی گذاشته بازی میکنه. یک پسر مو قهوه ای به اسم قلی تپلی یک دختر مو طلایی که به اسم مل ملی و دختر کوچولویی که شکل نی نی هاست و پستونک اش با زنجیر بهش آویزون هست به اسم ماتاتا... بهشون غذا میده و کلی با هم راه میرن . جالبه که هر سه تا رو به اسم میشناسه و وقتی میگم بیارشون دقیقا همونی که میخوام میاره... البته ناگفته نماند که ماهو خانم گاهی میره تو آبکش و تشت مامانی  و بازی میکنه !!!! و يا با پازل جديدش كه چوبي هست بازي ميكنه. راستي يك خاله قورباغه هم واسش خريدم كه كلي دوسش داره .  ...
11 شهريور 1392

شاگرد شيطون مني :))

  ماماني امروز تصميم گرفت كه بطور جدي آموزش اعضاي صورت رو به ماهو شروع كنه . شاگرد نشست تو بغل معلمش (چه لوس اين شاگرد) از چشم كه شروع كرديم ، دختري زد به در شيطنت و قلقلك بازي . كلي با صورتم ور رفت و خودش رو چسبوند و فقط خنديدم و هم قلقلك داديم ... آموزش بماندئ براي وقت گل ني ...
7 شهريور 1392

بدون عنوان

    سلنا مزه داره ، مزه با مزه داره ، مزه خوشمزه داره ،  سلنا زعفروني ، چقده تو مهربوني، سلنا آلو ترشه، پيش مامان نشسته ، سلنا مغز گردو ، يواش يواش تند ندو  ...
3 شهريور 1392

آتليه و عكس بازي :)

  با ماماني  و بابايي رفتيم آتليه. خيلي دوست نداشتم و همش به ماماني سما خودم رو ميچسبوندم  و دوست نداشتم تنها باشم.  ولي وقتي كليپ "به به چه روز خوبي" رو واسم گذاشتن كلي باهاش نيناي ناي كردم و همه رو ذوق زده كردم. كلي عكس گرفتيم. تكي و سه نفره، حالا از ماني جونم ميخوام واستون بزاره تا ببينين. ماماني كلي لباس برد كه عكس هاي سوسولي بگيرم ؛ اما خوب من هنوز خيلي ني ني ام ديگه انتظار زيادي بود. آخرش به سه ،چهار دست لباس راضي شد. مستندات اين روز در پايين قابل روئيت است.  ............ .............. بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس ...
2 شهريور 1392

روزهايي كه ميروند:))

  امروز دفتر دوازدهم زندگي ماه پري خانمم شروع شده به سلامتي. البته با تب شبانه . ديشب واسه اينكه پويا پسرعمو خان دختري داشت ميرفت سربازي رفتيم خونه عمو. چند ماهي بود كه سلنا جونم رو نديده بودن و از اينكه راه ميره كلي شگفت زده شده بودن.  عمو دختري رو تو بغلش خوابوند و با هم كلي اهنگ هاي خواب سلنا رو خوندن. وقتي اومديم خونه هم خواب بود ، ولي نصفه شب تب كرد و ماماني و بابايي كلي استرس رو تحمل كرديم.  واقعا اميدوارم هيچ بچه اي مريض نشه !! خيلي سخته و عذاب آوره ! كمي حرف هاي مثبت هم بزنيم و جو رو عوض كنيم. به زن عمو سفارش دادم واسه دخترم باغ وحش بخره تا با حيوانات آشنا بشي و بازي جديد با هم ب...
2 شهريور 1392

ماهو خانم ! تمیز خانم !!!

  وای مهمونی رفتن دختر ما تو شمال داستانی بود واسه خودش. بی بی تمییز ما هرجا که میرفت ، نیم ساعت نشسته و ننشسته باید صاحب خونه جارو به دست کل خونه رو میگشت و تر و تمییز میکرد. وای از اون روزی که یکدونه آشغال کوچولو هر جایی _دقیقا هرجایی_ از چشم دور میموند. سلنا گلی زودی پیداش میکرد و از نمره بیست کسی که جارو کرده بود ، یک نمره کم میشد. دیگه دختری ما هست دیگه هرچی ببینه میکنه دهنش. آزمایشگاه دخترم بیست و چهار ساعته باز هست و مشغول به کار. یک دور میچرخونه و بعد هم تحویل میده ...
30 مرداد 1392