سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

حسین حسین :))

    نمیدونم از کجا یاد گرفتی؟ داشتیم از کنار یک هیات عزاداری رد میشدیم. شروع کردی به سینه زدن. البته بعدش کم کم دست زدی و بعدش تبدیل به نای نای شد. خوب وقتی بدون یاد دادن اون کار رو کردی اینم قبوله جیگول مامانی . خونه عمو ناصر هم که رفته بودیم با تعجب به سینا که طبل میزد نیگا نیگا میکردی. راستی آبنبات مامانی چرا از این اسباب بازی های موزیکال میترسی؟؟؟ نترس مثل مامانی شجاع باش خوب میخوام گازت بزنم با بوس بدو بیا ...
18 آبان 1392

خود كفا :))

    من من هاي دختري  همچنان ادامه دارد!!! از اينكه بخواد جوراب عزيز سيمين جون رو بگيره تا خودش بپوشه ، تا اينكه خودش بخواد بالش كوچولوش رو ورداره و بزاره زير سرش ، يا نميدونم كلا و شال گردنش رو خودش بپوشه ، تا بخواد غذا بخوره ... واي از روزي كه بخواد نارنگي بخوره!!! با انگشت هاي سوزنيش اول يك سوراخ درست ميكنه و بعدش كم كم سر حوصله اول گوشتاش و بعد هم تمام آبش رو درمياره كه بهتره فقط در حد تصور بمونه و تصويري ازش نشون داده نشه !!! چون بايد حتما شطرنجي بشه در اون صورت !!!! اين ها هم محض نمونه لرلئه شدن !!!! ............... ................ تو هر ظرفي غذا بخوره ، جز ظرفاي رنگارنگ خودش !!! اين مدلي ...
16 آبان 1392

کارهایی عجیب؟؟:))

    من میتوانم : از مبل برم بالا،از دسته مبل برم بالا، برم رو اوپن، بعدم با کمال شهامت مثل ژانگولرها رو اوپن آشپزخانه راه برم . من میتونم: املت گوجه بخورم. مامانی بده منم اصرار کنم که یا با قاشق بزرگ بخورم و یا با دست . من میتونم : اجازه ندم بابا و مامان از سرکار که میان لباساشون رو دربیازن ، غرغر و جیغ جیغ کنم که منو فقط بغل کنین .... میتونم: دستام رو بزارم رو صورتم و ادای گریه کردن رو دربیارم. و یا دستام رو ببرم بالا و بگم خدا رو شکر   ...
14 آبان 1392

خریدای مانی جون:))

  پنج شنبه طلسم رو شکستیم و رفتیم واسه دختری ، عسلی لوسی مون چهارتا النگو خوجل و یک ان یکاد خوجل تر خریدیم . شبش رفتیم خونه سینا واسه مهمونی که طلا دستش نکردم و بماند که دختری شکمو رفت سر بشقاب غذای سینا و یک تیکه از جوجه و کمی هم از برنجش گرفت و نوش جان کرد و سینا که معمولا خسیس هست کلی شاکی و متعجب بود. بعدش هم کلی بازی کرد و آها عصری از اینکه مامانی رو با اون موهای کوتاه میدید خیلی شگفت زده بود. جمعه به مدت نیم ساعت هم نشد که النگوها رو از دستش دراورد و یکیش رو از زیر میل پیدا کردیم و کلا درآوردیم. ...
12 آبان 1392

عکس منو نیگا:))

    من در حال آواز خواندن .... ............................................... من در حال خوردن خرمالو ....... .............................................................. چوب شور خوردن بر بلنداي اپن ............................. تيپ زمستاني يا فضايي؟ نميشه باهاش راه رفت ............................. سوغات بابا از اون ور آب كه منو تبديل به يك اژدها سوار كرده ...................... خانوم تقصير ما نبود؛ اجازه خانم ........................... مامان تو همه عكس ها كه من دارم ميخورم .................... مكان:آشپزخانه، ...
9 آبان 1392

لوس کیجو!!!!

    دیروز داشتم تو آشپزخونه ، کار میکردم... اومده رو مبل میره بالا و پایین میگه : دای ...دای   موقع خواب بود ، گقتم سلنا جون به بابا شب بخیر بگو بریم بخوابیم(موقع خواب میشه ، میگم واسه بابا بوس بفرست بریم ، این کار رو هر چند وقت یکبار که پیش میاد میکنه )، خودکار بدون اینکه چیزی بگم ، واسه باباش بوس فرستاد و بابای کرد ....وای مردیم از ذوق...خوشمزه مامان ظهری هم رفته بودم از خونه سیمین جونش بیارمش ، داشتن آش میخوردن، به سیمین میگه :-با اشاره- بیام روی پاهات بشینم که آش بخورم، به باباش هم میگه بیام بشینم رو شکمت بازی کنم... برفی مامانی، دونه مامان، جوجو مامان، دونه انار مامان یک بوس بده ...
6 آبان 1392

چه كارا ؟؟:))

  روزي كه بابا نبود ، سفر بود؛ رفتيم خونه دوست ماماني ... محبوبه جون... واسم مراسم تخم مرغ شكستن و رفع چشم زخم رو اجرا كرد... به نظرشون باحال بود...خوب دستش درد نكنه ... يك سكه، يك تخم مرغ، يك كيسه فريزر خرج مادي اش بود و دانش اي كه داشت و توجه اي كه كرد ، خرج معنوي اش ... ماماني دوست باحالي داري ...
2 آبان 1392