سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

شیر دختر من:))

  الان چند روزی هست که تی وی ؛داره هر روز کتابخونه عمو پورنگ پخش میکنه و سلن جون هم نیگا میکنه ؛ یک شعری هم میخونه( من الانم که میخوام تعریف کنم خنده ام میگیره) با این متن: ...گنجشکک اشی مشییییییییییییی، سوسک و بز زنگوله پاااااا ماه پیشونی گربه سیاااااه خروس زری خانوم حنااااا یه پهلوون پنبه که هیچ کاری ازش بر نمیاد یه گرگ زشت و شکمو دلش همش بره میخواد گرگه میگه آی بره ها منم منم مادرتون نه نه نه ما دیگه گول نمیخوریم همون جا پشت در بمون من دیدم وقتی میرسه به این جمله گرگه ؛ میاد عقب و یک جورایی میترسه ، جالبش اینه وقتی میگم سلن صدای گرگه چیه ؟ جوجو مامانش میگه : اواووووووووووووووو...
19 بهمن 1392

بگو ده سال ؛ مامان بازم ذوق میکنه :))

  دیروز هوا برفی بود و من و جوجو مامانش موندیم تو خونه چون خیلی راه ها لیز و برفی بود و امکان اینکه بتونیم بیرون بریم نبود. کلی خونه عزیز و خاله ها زنگ زدیم که تو بارش بی سابقه برف مونده بودن. حوالی غروب بود ، سلنا جوجو گفت : ماما خیلی بامزه و ناز نازی من گفتم:جون کلی خوشش اومد ؛ ده دقیقه همین جوری گفت و منم با ذوق جواب دادم. شب پیش بابایی هم گفت و خوش خوشانمان شد. (یاد اون تبلیغ تی وی افتادم که بابا میگفت این چیه؟ گنجشک و بعد سه بار پسرش عصبانی شد. ولی تو دفتر خاطرات باباهه نوشته بود که چهل بار واسه پسرش گفته و اونم باذوق) دخترم همیشه مهربون باش . با همه و بدون که حتی اگه پیر بشیم، حتی اگر خیلی خوشگل نباشیم و کارایی ندا...
16 بهمن 1392

بپر رو ترازو جوجو مامانش :))

  از کارهای روزانه و روتین مامان جوجوش این هست ؛ که دختری رو ببره رو ترازو آرزو بر مامانی عیب که نیست ؛ هیچ ؛ کلی هم خوبه ... دیگه اینکه فکر کنم خیلی دوست داری زودی از پوشک بگیرمت ؛ ولی شنیدم  دو سال و دو ماهگی بهترین وقته ؛ الان هم که هوا سرد پس باید کمی صبر کنی... بابایی تازه رفته واست  4 بسته پوشک گرفته ؛ حالا تا اونا تموم بشه در خدمتیم ....  
13 بهمن 1392

کاش خودت هم توپ بودی :)))

    جوجو مامانی بگو توپ ،،، بلافاصله خوجل و رنگی رنگی میگه : توپ من قلت بدم بری هوا ؛ یا بخورمت که خدای نکرده نخوری زمین:))) دیشب پالتو تازه ام رو پوشیدم ببینم خوشگل شدم؟ دیدم ماه پری شال و کلاه سرش کرده میگه : ددده
9 بهمن 1392

بریم تو کار آب و کف بازی:))

 دیگه هوا داره کم کم گرم میشه و میخوام کمی با هم بازی های آبکی کنیم .... ببینم امروز وقت میشه با هم حباب بازی کنیم. البته یواشکی بهت بگم که چندین جلسه میشه که هموم میریم ، وقتی رو سرت آب میریزم گریه میکنی !!! مامانی عاشقه دختر آب دوستم هستم ، باشه ماهی !!! پس دیگه گریه نکن باشه ماه پری ...
8 بهمن 1392

بریم دد:))

  راس ساعت 6.30 دقیقه شوکو مامانی بیدار شده ، بابایی میگه سلن خانم کجا بریم ؟ زود و سریع میگه : دد بعد هم رفت سر ساک وسایلش و شال و کلاه اش رو گرفت دور گردن و روی سرش گذاشت ، آماده آماده بوس رو ولش کن ، بیا گاز بزنم شوکو خوشمزه مامانی رو
7 بهمن 1392

فوتم کن :((

    این ماهی خانم ، دیشب و چند شبی البته قبل تر خوابش بهم ریخته ... می می میخوره، کمی لج و لجبازی و آخرش رو دست و رو پا باید لالاش بدیم اونم کی ؟ ساعت سه شب... من و بابایی هم شدیم مثل پهلوون پنبه ( برنامه عمو پورنگ)، بادمون خالی شده و دختری و ماه پری باید با خوش اخلاقی و رفتار خوب بادمون کنه !!! راستی برای اولین دیشب و به طور جدی سلنا جونم با حلقه های هوشش بازی کرد... چند روزی بود که کلا سراغ اسباب بازی نمیرفت و همش دورو بر مامانی سما بود ...
6 بهمن 1392

داستان این لالایی مامانو آزار میده:((

    یعنی چی آخه آدم به دیگران اجازه بده از نقطه ضعفش سوءاستفاده کنن و بخوان از اون طریق به قول خودشون باهاش شوخی کنن ( داستان اینکه شما با خوندن لالایی غصه میخوری) مامان شدیدا دنبال اینم که این مسئله رو برات حل کنم و دنبال راهکارهای کلیدی هستم: 1. شعر میخونم : لالایی قاه قاه قاه تا بخندی 2. شعر ای الهه ناز و با لالایی دیشب خوندم غصه نخوردی.. قربون دختر برم ، نازو مامانی باید همیشه بخنده و شاد باشه
5 بهمن 1392