سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

؟؟؟؟ عکس ها رو نیگا :))

  دختر من از حالا بهترین دوست مامانش شده میخوام وقتی بزرگ تر که شد مثل مادر جون که گاهی اوقات به دختراش تو حرفاش میگه: خواهر جون ، منم با سلن دو تا دوست باشیم .... کلی از کنار هم بودن لذت ببریم ؛ حالا هم همین طوره شک نکنین امسال اولین سالی هست که دم عید کمک دارم ، آلوچه مامان     .................................................... ...
9 اسفند 1392

دوستم ماهی سفید:))

  مراسم ماهی پاک کردن پنج شنبه ها با حضور پررنگ و صمیمی سلنا نقلی و یک عدد ماهی سفید _خوابیده در سینی استیل_ در وسط آشپزخونه برگزار میشود. مجری مراسم ، مامانی سما که از نزدیک شاهد این حضور افتخاری نقل و نباتش هست .... بله اینجوری هاست ...
9 اسفند 1392

نبات کوچولو؛ عاشق راه رفتنه :))

پنج شنبه ای رفتیم دوروبر خونه واست کمی خرید کنیم. اول یک توالت فرنگی خوجل صورتی خریدیم واست که فعلا شده اسباب بازی و از نشستن روش اجتناب میکنی .... بعدش گفتیم از کالسکه درت بیاریم؛ کمی راه بریم با این کفش سوت سوتی چه آتیشی سوزوندی ... همش میگفتی میخوام در جهت مخالف شما برم!!! یک هاپو خوشگل دیدی و رفتی سراغش و کلی واسش حرف زدی ( آخه روزهایی که از  سر کار برمیگردیم خونه ؛ معمولا تو خیابون دنبال گربه میگردیم و کلی میمونیم تا خوب نگاهش کنی ) سوژه بعدی این بود که همش رو در و دیوار خیابون دنبال باب اسفنجی بودی و کلی ذوقش رو میکردی... با اون لبای خندون کلی همه نازت کردن و حسابی آخرش شاکی شدی که چرا _با بینی قر...
4 اسفند 1392

دیگه داری حرف میزنی! مگه نه:))

    الام چند روزی میشه که گولو خانم چپ و راست میره و واسه خودش حرف میزنه و شعر میخونه البته به زبان سلنایی !!! خوب چند تا کلمه رو هم که خیلی وقته خوب میگه : جیش؛ گوشت؛ نای نای؛ آپ؛ صدای حیوانان و فعلا دیگه یادم نیست .... قربون دونه ام برم .... ...
30 بهمن 1392

سهم هر کس یدونه :))

  سرنوشت ظرف سه تیکه آشپزخونه به شرح زیر شد: سایز بزرگ سهم مامان در شکستنش در زمان تهیه لازانیا سایز کوچک سهم سلنا خانم وقتی می خواست سرخود از توی کابینت دونه سویا (خیلی طعم ترش اش رو دوست داره )شد حالا فقط سهم بابایی تو یخچاله که اگه خواست اونم میتونه بشکنه که یهو نگه از قافله عقب مونده ...
28 بهمن 1392

ادای من رو درنیار جوجو :))

  خانم خانما اومده دنبال من تو آشپزخونه؛ من سرامیک تمییز میکنم اونم انجام میده، دارم حوله رو میتکونم ؛ کارم که تموم شد و گذاشتم سر جاش ورداشته و ادای منو درمیاره ... به مامانم میگم سلن خانوما.... بابایی میگه سلنا ؛ مسواک زودی ادا درمیاری؛ میگه دندون اونم همین طور .... خوشمزه مامانی تو ......ناز عسلی تو لوس منی تو ................ملوس منی تو دونه انگور؛ قاچ پرتغال، آلبالو قندی ؛ انار مشتی ............... همه اینا جوجو خودمه و بس ...
27 بهمن 1392

فقط عکس ::))

عادت بد ناخون خوردن که ترک شد:::))) ........................................... حتما باید بره جلو آیینه تیپش رو چک کنه سوسول مامان .............................................. استفاده از تکنولوژی در عین خودمختاری ............................................ سوالی که بی پاسخ نمیماند؟ کجا بریم سلن؟ دده ................................................. ..........................................   ............................................. اولین نقاشی دخملی :)) ................................................... آخه هرچی میره تو یقه!! اما سی دی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ......................
23 بهمن 1392

دس تو چشم نکن:))

    از دم در که جوجو رو از سیمین جون گرفتم؛ با ایما و اشاره میگه که امیرحسین دست کرده تو چشمم؛ خونه به باباش گفته . عمه جون اومده به اون گفته؛ خلاصه هر کی رو دیده گفته و اونهایی هم که خبر نداشتن به همت داشتن اینترنت و مامان آنلاینش خبر رسانی شده اند. اینم از داستان امروزش.... راستی واسش پاتریک و باب افسنجی خریدم. وای وقتی دیدشون کلی ذوق کرد؛ اما نمیدونم چرا همش حرکات آکروباتیک میکنه و پرتشون میکنه این ور و اون ور.... جوجو بیا یک بوس آبدار بده که دلم یک ذره شده .... ... مکان. ضلع جنوبی خانه پشت مبل چسبیده به میزهای عسلی اول همش میرفتی اونجا واسه بازی، بعدش فرش کوچولو رو کشیدم تا راحت باشی و سر...
21 بهمن 1392