سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 7 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 26 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

داره عصاره درست میکنه :))

سلنا داره اسمورف ها رو نیگاه میکنه و جادوگره یک دیگ بزرگ بار گذاشته ، میگم سلنا داره چی میپزه ؟ میگه : مامانی فکر کنم داره عصاره میپزه ؟ میگم عصاره چی هست ؟ یعنی همون شربت فکر کنم مامانی  ...
20 بهمن 1394

بدون عنوان

تو یک دوره زمانی بچه ها همش میگن : نه!!!!! هنوز جمله ات تموم نشده ، نه و شنیدی .... مثل دیروز که این خانوم خوشگله زیر بار این حرف منطقی : هنوز لبو نپخته نرفت و مادری که من باشم ، به دلیل بیماری وحشتناک سرماخوردگی و بیحالی و بی حوصولگی یک عدد لبو خام رو پوست گرفته و دست خانوم خانومها دادم. و ایشون هم با یک لحن کاملا منطقی و متفکرانه فرمودند: مامان قاچ قاچش کن راحت بخورم و سپس خام خام نوش جان فرمودند. بنده دیگر عرضی ندارم
17 بهمن 1394

یاس و یلدا :))

داستان شبی که بطور خودجوش به ذهنم رسید و برای سلنا تعریف کردم. یادش بخیر اون موقع که فکر میکنم دبستانی بودم خاله آزاده واسه من و دوستمون آرزو داستان من درآوردی میگفت. یادمه خیلی قشنگ و دنباله دار بود.  داستان دیشب من مربوط میشد به مادری به اسم یلدا و دختری به نام یاس که موهاش رو براش شونه میکرد و از گلهای یاس براش گردنبند و دستبند و تاج میساخت. و یک روز که دختر توی یک جنگل تاریک گیر افتاد عطر یاس مادر رو به اون رسوند. شاخ برگ داستان بیشتر بود حالا سر فرصت مینویسم. 
17 بهمن 1394

جملات بزرگانه:))

خانوم داره  ورودی رستوران رو طی میکنه ، چند متری شیشه نشکن هست که باید روش راه بری و حس میکنی الان میافتی ، خانوم میفرمایند : وای مامانی احساس خوبی ندارم . همه میرن رو هوا از خنده 
17 بهمن 1394