سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

سلنا قلب مامان :)

  فكر نمي كردم اينقدر روزهاي عمرم زود بگذره. تند و تند روزهاي هفته ميان وميرن. سلنا ديگه وقتي ميخواد بخوابه كمي بازي ميكنه و بعدش لالا . ديگه قشنگو سريع هرچي جلوش بياري زودي ميگيره و تندي ميكنه تو دهنش. مخصوصا علاقه عجيبي داره به عينك باباش و موهاش كه وقتي ميكشه بابايي دردش ميگيرهو جالبه ذوق بستني وانيلي اش رو ميكنه ! اخه يك دختر كه بيشتر نداره ! ...
17 بهمن 1391

بهار فصل مادران و كودكان است!

  هميشه فصل زمستان برايم زيبا بود. سرما و باران و يخبندان اش. اما حالا كه تو آمدي و ميدانم كه به آفتاب و هواي آزاد نياز داري چشم انتظار بهارم كه روزهايمان را با هم در بيرون بگذرانيم. مادر كه باشي فصل ها هم برايت معني ديگري دارد،  و ديگر سرما آن لذت هميشگي را ندارد . چشم انتظار بهارم ، كه با هم برويم و از آسمان درخشان آبي لذت ببريم. ديگر دماسنجم خوب كار نميكند، نه كار كه ميكند اما با دماي بدن تو بالا و پايين ميشود. چشم انتظار بهارم ، براي تو ...
15 بهمن 1391

ناز كيجو !

كي بلده بشكن بزنه؟ من من من من كي بلده چشمك بزنه ؟ من من من من كي بلده لبخند بزنه؟ من من من من بازي جديد من و بستني وانيلي ، دخترم البته ديگه مي تونه آويزهاي تشك بازيش رو بگيره و شيشه شيرش رو هم خودش نگه داره (اگه سنگين نباشه و يا حواسش پرت شيطنت نشه )
15 بهمن 1391

نگو سورنا بگو سلنا !!!

داستان از اين قراره كه ونوس خانم دختر خاله سلنا جوني داشت درس ميخوند و تو اون اسم سورنا رو ميگه! اما ويدا خانم كه هميشه زبون ميريزه ، زودي ميگه اينجا ننوشته سورنا ، نوشته سلنا نازدار خاله رو بخورم كه چقدر ماماني ، اينجام چند تا عكس از ويدا و سلنا ميزارم ببين چقدر شبيه هستن ! خداييش   ...
14 بهمن 1391

خاله رفتتتتتتتتتتتت!

خاله فرشته اومد ، امير و عمو علي مواظب دخترم بودن تا ما بريم بيرون دور بزنيم و برگرديم و انصافا دخترم خانم بود و با شخصيت. اما خوب ديگه رفتن، دخترم مهمون نوازي كرد و از ادب و احترام هيچي كم نذاشت مرسي مامان يك بوس بده ...
14 بهمن 1391