بدون عنوان
ديشب اصلا واسه ماماني و بابايي شب خوبي نب
ود.
به خاطر اينكه سلنا بعدظهر اصلا خب نخوابيد و دائم گنجشكي مي خوابيد و حدود نيم ساعت نشده بيدار ميشد. اين برنامه همين طوري ادامه پيدا كرد و مامان سما هم كه سردرد عجيبي گرفته بود همش منتظر بابا حسين بود كه بياد و يسلنا جون رو نگه داره تا كمي قبل خواب بتونه استارحت كنه و شارژ بشه واسه شب بيداري.
اما نه مامان خوابيد و نه سلنا آروم شد . 
تا ساعت دو شب بيدار بوديم سه نفري.
آخرش بساط رختخواب رو جمع كرديم و اومديم تو پذيرايي شايد جات كه عوض بشه بهتر بخوابي. 
همين طور هم شد، اون قدر شير خوردي كه آخرش بالا اوردي و بعد از اون كمي هربال ميكسچر خوردي و دل كوچولوت آروم شد و لالاللللللللللللللللللااااااااااااااااااااااااااا
واقعا شب بدي رو همگي پشت سر گذاشتيم.
فكر اينكه خوابت مياد و كلافه اي و دلت ميپيچه و دل درد داري باعث مي شد من و بابايي بيشتر عذاب بكشيم. خدا رو شكر تموم شد و
پايان شب سيه سپيد شد . 



بدون عنوان
