سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 28 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

لاولي دندون گير:)

  سلنا جونم با تنها اسباب بازيش كه بيشتر از همه بازي ميكنه و هنوز ازش سير نشده، اين دندون گير مدل كليد هست كه باهاش بازي ميكنه،ميخوابه و بيدار ميشه   البته بماند كه گاهي اوقات اين اسباب بازي مايه دون زدن ها و خراش برداشتن هاي سورت دختري هم ميشه وقتي زيادي تو جو باهاش بازي ميكنه   ...
8 بهمن 1391

زيبايي كه من نمي تونم عكس هاش رو اينجا بزارم

مامان بهترين آرزوها را برات داره دخترم... مامان دوست داره:  شما بري مدرسه بيست بگيري، بري كلاس باله ، خوب و ناز برقصي و خوش هيكل باشي، بري كلاس زبان ، خوب و روان انگليسي حرف بزني و به زبان علاقه مند باشي و .... اما ماماني سما خيلي دوست داره كه شما : با همه مهربون باشي، و بتوني راحت ديگران رو ببخشي چيزي كه داري رو بتوني با ديگران قسمت كني، مامان آرزو داره دخترش ، اهل كتاب و ادب و متانت و مناعت طبع باشي، مامان دوست داره شما بخندي و شاد باشي و ديگران رو شاد كني، دوست داره اهل كمالات باشي و اهل ريا و تزوير نباشي، دروغ نگي و... مامان دو...
8 بهمن 1391

خبر مهم :سلنا ببري را خورد :) تصويري

تفسير خبر: به دنبال به دهان بردن اشيا توسط سلنا (از هر جنس و رنگ و شكل و...)، خبرهاي واصله حاكي از آن است ، كه ببري انگشتي سلنا توسط صاحبش (سلنا مهربوني) به دهان برده شد و ايشان قصد خوردنش را داشتند كه توسط مامان سما نجات پيدا كرد. پينوشت: اين 5 عروسك انگشتي حاصل يك هفته كار _غيرمداوم _ مامان سما است. كه شرانجام ديشب تمام شدند. و سلنا دوت دارد بعد از كمي بازي حتما مزه آنها را نيز امتحان كند.   ...
7 بهمن 1391

مرسي ماماني جونم :)

ماماني هر روز چند ساعتي من رو مي بره تو اتاق خودم كه آفتابگير و پر نور هست تا كلي ويتامين دي جذب پوستم بشه و بهم خوش بگذره . اما من تا حالا كه به اين سن رسيدم به همه فهمونم كه از دو تا ژيز خيلي بدم مياد، اول اينكه كلاه بزارن سرم و بياد پايين تا لبه ابروهام دوم هم اينكه مثل دخترخاله ونوسي آفتاب بخوره به صورتم مخصوصا چشمهام . اينجوري هاست ديگه البته آقاي دكي گفته بهتر هست هفته اي چند بار بره بيرون و تابش مستقيم آفتاب رو هم تجربه كنه ، اما مگه با اين آلودگي و سرما ميشه آخه ! اما قول ميدم كه حتما دختري رو روز هم بيرون ببرم ...
5 بهمن 1391

گردش چشماتو قربون

دختر جونم ديگه داره حسابي از آهنگ آويز تختش لذت ميبره. ديشب ماماني كه بردمش تو تختش تا كمي حال و هواش عوض بشه و دل درد يادش بره ، موزيكال تختم روشن كرده بودم. ديدم واي دخملي چه با دقت به اين عروسك هاي رنگي كه م يچرخن نيگا ميكنه . كلي دقت ميكردي و با ذوق حركتشون رو دنبال ميكردي. اما ... آره ديگه اما هم داره ، به عادت اين چند وقت كه اگه دو دقيقه تنهات بزارم و يا صدام رو نشنوي كلي جيغ ميزني و غرغر كه : مامان بيا ، مامان بيا تا يك لحظه رفتم بيرون اتاق و فهميدي نيستم ، صداي اعتراضت بلند شد و من زودي اومدم . اما خوب بالاخره دختري ام كلي با دوست جوناش بازي كرد . ...
5 بهمن 1391

خدا شكرت به خاطر داشتن اين گيلاس مهربون :)

سالها پیش زن و مردی در شب ازدواج خود قرار میگذارند فردای عروسی هرکس در خانه را زد آنها در را باز نکنند ابتدا پدر ومادر مرد در زدند انها طبق توافقی که کردند در را باز نکردند بعد از آنها پدر و مادرزن در زدند آن دو به هم نگاه کردند و زن در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت نمی تواند آنها را پشت در نگهدارد مرد حرفی نزد و در را باز کرد چند سال بعد آنها صاحب چهار پسر بودند تا اینکه پنجمین فرزند شان یک دختر بود مرد جشن بزرگی گرفت و قربانی های زیادی بین فقرا پخش کرد مردم علت را پرسیدند او گفت:   او کسی است که مرا پشت در نمی گذارد ...
5 بهمن 1391

واكسن چهار ماهگي من:(

دخترم رو ديروز برديم واسه واكسن، قبلش كلي بازي و شادي كه ميخوام برم ددر. ولي خبر نداشت كه ... قد و وزن و دور سر خوب بود، طبق معول وقتي دكتر داشت گلوش رو چك ميكرد، عق اش رو زد . بعدش هم قطره و واكسن و گريه ، كه ماماني اوف شدم .... شب هم كمي تب داشت و بي حوصله بود نازش رو برم :)   اينم برنامه واكسن و شب بيداري مامان و بابا ... ان شاءالله هميشه سالم و سلامت و شاد باشي ...
3 بهمن 1391