سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

دیروز به ذهنم رسید:))

  بعد ازظهرها که داریم بر میگردیم خونه، کانکس شهرداری واسه طرح بازیافت زباله هست و هستن آدم هایی که میان و زباله های خشک شون رو تحویل میدن! مثل اینکه پول میدن در قبالش؛ اگه این مورد صحت داشته باشه ، من و دختری با هم این کار رو میکنیم بعد عید تا دختری با پولی که با زحمت خودش کشیده واسه خودش خرید کنه بهترین چیز فکر مینکم کتاب باشه ، درمقابل یک کار فرهنگی یک وسیله فرهنگی هم بگیره ! دخترم هم میشه یک شهروند نمونه ، هم راه پول درآوردن رو یاد میگیره راستی دیشب زدی لبم رو ترکوندی نبات کوچولو بیا بوس کن خوب بشه ...
16 اسفند 1392

کدوم ؟؟؟این!!!

    دیشب بابایی حسین داشت کار میکرد و میگفت شما ( من و دختری ) ، به محدوده عملیاتی حسابهای مالیش نزدیک نشویم. من و ماه پولکی تو نت میگشتیم و خوش میگذروندیم. یهو نمیدونم چی شد گفتم : سلنا این یا این؟؟؟؟ پولکی خوشمزه گفت : این و اینگونه ماجرای بازی ( این یا این؟ این؟ کدوم یکی ؟ این ) حدود نیم ساعتی طو کشید و کلی خوشمان آمد ...
10 اسفند 1392

بدون عنوان

    اولی که معلومه مامان و بابا واسم چی خریدن؟ اسمش تاتیا هست :)) چه اسم با کلاسی هم داره  در ادامه توضیح بدم که در تاریخ 8.12.1392 واسه اولین بار ازش به طرز صحیح استفاده کردم (مامانی و بابایی کلی ذوق کردن)     .............................................................. اینم که باید معلوم بشه دختر مامانم هستم دیگه :* عاشق ترشی هستم و راستی در این سن کال کباب هم میخورم باورت میشه ؟؟؟ ...
10 اسفند 1392

گل خود شما هستین مادرجان))

  وای این چند شاخه گل از دست شما آسابش ندارن :)) بابا واسه ولنتاین واسمون دسته گل گرفت.  اینها آواره شدن تو هم بهشون رحم نکردی و تو تمام خونه اینارو چرخوندی :)) فکر کنم همه به استامینوفن و ضد تهوع نیاز داشته باشن      ...
9 اسفند 1392

؟؟؟؟ عکس ها رو نیگا :))

  دختر من از حالا بهترین دوست مامانش شده میخوام وقتی بزرگ تر که شد مثل مادر جون که گاهی اوقات به دختراش تو حرفاش میگه: خواهر جون ، منم با سلن دو تا دوست باشیم .... کلی از کنار هم بودن لذت ببریم ؛ حالا هم همین طوره شک نکنین امسال اولین سالی هست که دم عید کمک دارم ، آلوچه مامان     .................................................... ...
9 اسفند 1392

دوستم ماهی سفید:))

  مراسم ماهی پاک کردن پنج شنبه ها با حضور پررنگ و صمیمی سلنا نقلی و یک عدد ماهی سفید _خوابیده در سینی استیل_ در وسط آشپزخونه برگزار میشود. مجری مراسم ، مامانی سما که از نزدیک شاهد این حضور افتخاری نقل و نباتش هست .... بله اینجوری هاست ...
9 اسفند 1392

نبات کوچولو؛ عاشق راه رفتنه :))

پنج شنبه ای رفتیم دوروبر خونه واست کمی خرید کنیم. اول یک توالت فرنگی خوجل صورتی خریدیم واست که فعلا شده اسباب بازی و از نشستن روش اجتناب میکنی .... بعدش گفتیم از کالسکه درت بیاریم؛ کمی راه بریم با این کفش سوت سوتی چه آتیشی سوزوندی ... همش میگفتی میخوام در جهت مخالف شما برم!!! یک هاپو خوشگل دیدی و رفتی سراغش و کلی واسش حرف زدی ( آخه روزهایی که از  سر کار برمیگردیم خونه ؛ معمولا تو خیابون دنبال گربه میگردیم و کلی میمونیم تا خوب نگاهش کنی ) سوژه بعدی این بود که همش رو در و دیوار خیابون دنبال باب اسفنجی بودی و کلی ذوقش رو میکردی... با اون لبای خندون کلی همه نازت کردن و حسابی آخرش شاکی شدی که چرا _با بینی قر...
4 اسفند 1392