سلنا سلنا ، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره
سانیارسانیار، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

ماه خونه ما؛ سلنا

هفت بوس :)

دیگه این هفت بوس مامانی تصویب شده ، باید حتما تکمیل بشه تا مامان سلنایی رو ول کنه ، اول رو پیشونی؛ دوم رو چونه؛ سوم لپ راست، چهارم لپ چپ؛ پنجم روبینی؛ ششم گردن سمت راست ؛ هفتم گردن سمت چپ... راستی میدونی دخترم سه؛ چهار؛ شش؛ دو ؛ هفت رو بلده بگه 
7 خرداد 1393

رو به جلو:))

قبلا میگفتیم مثلا جوجو مامانش کیه ؟ حواب سلنا: تو؛ تو  امروز یاد گرفت که بگه : من من  افاضات می فرمایند    .......................... فکر میکنین تو این پلاستیک چیه؟ برگ درخت توت که بیرون میره حتما باید  واسش بکنم  ​ .....................................   ...
6 خرداد 1393

همراه همیشگی:)

  دیشب بابایی مشغول گوشت خورد کردن بود و بعدش امدم کمکش که بسته بندی کنیم ، یک ماه کوچولو اومد و اصرار کرد که من هم باید و کیسه ها گوشت بریزم ، دختر مامان همش کمک میکنه قربونش برم !!!! راستی چقدر امروز با لاک ناخونات دل این امیرحسین رو سوزوندی انگاری    ...
5 خرداد 1393

حواس جمع:)

دیروز غروبی رفتیم پارک و بعدش خونه عمو ناصر اونجا با سینا کلی بازی کردی و وقتی اون داشت درازنشست میرفت ؛ زودی اداش رو درآوردی ... چقدر بامزه بود و خندیدیم... راستی دست و پات رو لاک زدم و چون قرمز بود ؛ همش میگفتی : آخ آخ  ...
4 خرداد 1393

همسفر؛ هم سفره؛ همه زندگی ام :))

با دخترم رفتیم سفر سیاحتی - زیارتی ... مشهد مقدس... دخترم بسیار خوش سفر و خوش اخلاق بود...یک ددری به تمام معنا... درصحن کلی الله بازی( مهربازی) کرد و کلی دوست در هتل پیدا کرد و برای اولین بار گفت : حسی..ن (حسین ) ...تو قطارم خیلی خانم بود  و نقاشی میکشید و بازی های خوب خوب میکرد . اما موقع برگشت تو راه آهن مردیم از خنده از بس شیطونی کرد ....نازکیجوی مامانش هس دیگه ... وقتی هم برگشیم کلا چسبونکی مامانش بود و مااااااااااامان از دهنش نمیافتاد.....  سفر به روایت تصویر ...................................... .................................................. ............................
1 خرداد 1393

جوجو مستقبل :))

عادت جدید پیدا کردی ( وقتی مشهد بودیم یاد گرفتی) که باید خودت تنهایی صندلی عقب ماشین بشینی و حالش رو ببری ... منم گذاشتم ؟ عمرا!!!! فکر کردی .... بوس رو رد کن بیاد  (فالوده بستنی )  تا کلا نخوردمت  ...
31 ارديبهشت 1393

نازو جونم نقاشه :))

فالوده مامان وقی براش نقاشی میکشم و میپرسم چی هستن اسمشون رو میگه ... جوجو ، گل؛ ماهی ، اسبی ، نونو رو بلده ... بعضی وقتا خوش واسم چش چش میکشه و من میگم : بابا رو بکش ؛ مامان رو بکش ، بعدش هم میخوام سلنا بکشه که اینا میشن هنر زیبایی که خلق میشه ... جالبه وقتی دوباره میپرسم مثل دفعه اول جواب میگه ... حرفه ای دیگه !!! الکییییییی میگی ( لهجه بابا پنجعلی ) ...
30 ارديبهشت 1393